زندگی حقیقی در اندیشه گذرد، بقیهاش تبعید است پروست
ژانایو تادیه یکی از مهمترین پروستشناسهای فرانسه است . ترجمهی زندگینامهی او از پروست در ۱۶۰۰ صفحه به تازگی در آلمان منتشر شد ه و یوخن شمیت، نویسندهی آلمانی در روزنامهی دیولت به بررسی این کتاب نشسته است که فارسی آن را در زیر میخوانید.
مارسل پروست و خوشبختی بودن در خانه
چه کاری از دست یک زندگینامه از پروست برمیآید؟ یکی از پیامهای اصلی نوشتن پروست این است: یک من عمیق وجود دارد که هیچ ربطی به من اجتماعی ندارد. کار نویسنده این است که هنگام نوشتن به این من گوش کند. پس زندگینامهنویس از چه حرف میزند؟ او نمیتواند کار نویسنده را بهتر از خود او انجام دهد. جز از طریق مطالعهی متنهای پروست نمیتوان به او نزدیک شد.
کدام نویسنده تاکنون توانسته است این چنین به کمال به این اندیشه تجسم ببخشد؟ طبیعی است که این امر مانع خواست علاقهمندان او نمیشود تا کنجکاوی برای مسایل حاشیهای اثر را فروبنشانند. زندگینامهی مفصل ژان ـ ایو تادیه از پروست که حالا در آلمان منتشر شده و مال سال ۱۹۹۶ است، از این نظر انتظار کسی را برنمیآورد.
 مارسل پروست
نامههای «وراج» او
نویسندهی زندگینامه پروست بیشتر از عمر خود پروست به او پرداخته و زحمات او غیرقابل انکار است. اما هنگام مطالعه دایم احساس میکنی کوهی از پانوشت در برابرت سر به فلک کشیده که باید به درون آنها رسوخ کنی تا اینجا و آنجا فکر ناچیزی را به چنگ بیاوری، آن هم اغلب به شکل کلمات قصار کم و بیش باارزشی مثل: «زندگینامهنویس چیزی را که از سر گذرانده روایت میکند، رماننویس زندگی میکند تا روایت کند.»
تادیه را که بخوانیم، میبینیم زندگی پروست موضوع چندان هیجانانگیزی نبود. با موسیقیدانانی میانمایه دوست بود، میان معاصرانش برای شاعران و نویسندگان میانمایه ارزش قایل بود، با شور و شوق به دیدن نمایشهایی میرفت که امروز از یاد رفتهاند، مهمانیهایی در آپارتمان پدر و مادرش میداد که در آن ابیات هنرپیشههای زن را دکلمه میکردند. به نظر میرسد سطح کارنامهی نویسندگیاش قبل از «جستوجو» پایینتر از ِ بعد از «جستوجو» است. نامههایش همانطور که بکت هم خاطرنشان کرده است، «وراجی» هستند. دایم رشک میورزد، از خودش تعریف و تمجید میکند، شعر و آثار التقاطی [Pastiche] به خودش تقدیم میکند. زندگی به مثابه زنجیرهای از شیفتگیهای دایم یکسان همراه با قطع رابطهها و آشتیها (خود او بر این اعتقاد بود که احساساتش هر یک سال و نیم یک بار فروکش میکند.)
عشق برای او بهطرز جداییناپذیری همراه با حسادت و رنج بود و مثل قهرمانانش دایم عاشق مردهایی میشد که «از جنم او نبودند». اما بدون عشق نافرجام او به رانندهاش، شخصیت آلبرتین بر رمان مستولی نبود. انگار پروست از زندگیاش آزمایشگاهی ساخته بود و آرامش روحیاش را فدا کرده بود تا در خودش آن تجارب انجام نشده برای رمان را بررسی کند. مردی نازپرورده که تازه در ۳۷ سالگی پس از مرگ پدر و مادرش به آپارتمان شخصی اسبابکشی میکند و تازه پس از آن هم وظایف حواسش را پرت نمیکند. امروزه همکارانش از چیزهایی مثل پر کردن فرمهای مالیاتی، تمیز کردن پنجره و بازی با کودکانشان در کودکستان رنج میبرند. پروست احتمالاً هیچوقت برای برداشتن یک کاغذ خم نشد، بلکه همیشه زنگ را به صدا درآورد. بزرگترین معمای این نویسنده این است که چرا درست همین یکی موفق شد استعدادش را چنین شکوفا کند. پروست در واقع اثبات این است که ارث و میراث و اقامت در هتلهای درجه یک نمیتواند استعداد واقعی را ضایع کند. خود پروست این داستان رفتن به سمت اثر را در تنها کتاب مهمش روایت میکند. این داستان، همانطور که رولان بارت اشاره دارد، تنها داستانی است که در کتاب روایت میشود.
 تصویر روی جلد ِ «طرف خانهی سوان»
در جستوجوی تکههای پازلی به نام زندگی
همانطور که در رمان آمده او «طرح و توطئهی داستانی نمیچیند». ماجرا در داستان را درست و حسابی تحقیر میکرد. (مسأله چیز مهمتری است: کتاب چیزی جز دوئل با مرگ نیست.)
از نظر او چیزهای روزمره مدرناند. زیبایی شیئی، تعیین کنندهی زیبایی آنچه به توصیف درمیآید، نیست. بیهوده نیست که یکی از مشهورترین کشفهای او به یادآوردن غیرارادی است که میتواند موضوع پوچی را بهانه کند. حافظه کاری به سلسله مراتبی که میکوشیم خاطراتمان را در آن اداره کنیم، ندارد. پس زندگینامهنویس مارسل پروست در واقع نمیتواند هیچگونه اظهارنظری دربارهی او کند، چرا که زندگینامهی روحش را خودش نوشته و در طی آن کشفهای بااهمیتی در مورد فرم رمان دست یافته است (مثل اجبار ترتیب زمانی). او همواره تأکید داشت که نویسنده فقط در تنهایی است که با حقیقت رابطه مییابد، در حالی که برای یافتن حقیقت در روابطش با جامعه یا دوستان کر میشود. تادیه به این خاطر مسیری طولانی میپیماید تا براساس الگویی عمل کند که در «شکسپیر در عشق» بسیار موفقیتآمیز بود: جستوجوی تکههای پازل در زندگی نویسنده که خود نویسنده آن را در اثر کنار هم چیده است.
در عین حال برای پرسشهای مهم، پاسخهای رضایتبخشی وجود ندارد: چرا برادر در کتاب نیست، زندگی جنـسی پروست واقعاً چگونه بود؟ آیا همیشه همانقدر بیمار بود که وانمود میکرد؟ آیا رابطه با مادر همانقدر لبریز از صلح و صفا بود که به نمایش میگذارد؟
دانشمند درون تادیه در اینگونه موارد آگاهانه خودش را کنار میکشد، امری که دوست داشتنی است، اما موضوع را کمی خشک و بیروح میکند.
برخی چیزها راست و ریس میشوند. پروست خوشپوش نبود، بلکه به لباسش بیتوجه بود و علاقهای به ملک و کلکسیون نداشت، به جای آن شور و شوقی صادقانه به نوآوریهای تکنیک داشت. میتوانست با یک تئاتروفون نمایشهای روی صحنهی پاریس را مشترک بشود و در بستر گوش کند. در «جستوجو» لایههای زیرینی از تاریخ تکنیک وجود دارد. برق، پست لولهای، تلفن، هواپیما، حمله زپلین به پاریس و صد البته اتوموبیل محبوب، که مناظر را تبدیل به پردهی سینما میکرد.
 مارسل پروست در کنار پدر و مادرش
آثار دیگر پروست یأسآورند
تادیه، زندگینامهی روشنفکرانهی پروست را با جزییات ترسیم میکند. پروست دایم روی آثار دیگر نویسندگان عرق ریخت، زیباییشناسی خاص خودش را ساخت و با یک اثر التقاطی خود را از آنها رهانید.
اما تمام آثار دیگرش در برابر «جستوجو» رنگ میبازد: «ژان سنتوی»، رمان ناتمام، ترجمهی راسکین (که مادرش ترجمهی خامی از آن کرده بود. انگلیسی پروست به اندازهی کافی خوب نبود.) و رمان ناتمام «علیه سنت بوو».
در نزد این نویسنده همه چیز از آخر خوانده میشود، چون آدم میداند کدام اثر کی نوشته خواهد شد. تجارب زندگی او عبارت بود از آسم، همجـنـسگرایی و ترس از ترک شدن. هیچوقت بهطور جدی به خاطر پول کار نکرد یا خرج یک خانواده را نکشید.
بزرگترین فاجعهی این زندگی که چه بسا بدون آن «جستوجو» نوشته نمیشد، مرگ مادر است، حادثهای که داغ لعنتش از لحظهی تولد با او بود و با سرسختی به وقوع پیوست. از این حیث، این آدم از ترس ترک شدن در عذاب، گرچه تقریباً هیچ وظیفهای نداشت، حتا برای ثانیهای در زندگی آزاد نبود. وقتی در هتل است و نمیداند در چمدانش دستمال دارد یا نه، نمیرود نگاه کند، بلکه به مادرش نامه مینویسد. او در کار مصمم بود و در زندگی ناتوان از تصمیم گرفتن. پس از مرگ مادر، مسأله فقط زنده ماندن بود. او از این توانایی برخوردار بود که اندوه ناشی از دست دادن مادر را کنار نزنده بلکه ماهها خود را تسلیم آن کند. پس از مرگ مادر هم مینویسد، تا به دل پدر و مادر خوش بنشیند. حتا خود را در مرگ مادر مقصر میداند چون «با حملههای آسمش او را ترساندهام».
کار، مسابقهی دو با مرگ بود. کسی که گمان دارد همواره نیروهایش کاملاً در اختیار اویاند، چه بسا آن لحظهای را که باید تسلیم شود، از دست میدهد.
بیماری همواره بهانهی خوبی برای او بود تا خود را منزوی کند. وقتی میهمان میرسید، از ترس میکروب در بستر دستکش به دست میکرد. دستگاهی خرید تا در آن با آداب و رسوم از نامهها میکروبزدایی شود. هر عملی فقط در خدمت حفاظت از مدارک بود. «جستوجو» پانصد شخصیت دارد، همهشان نمونهی بیرونی داشتند، اغلب چندین نفر. پروست از میانمایگی محیط اطرافش، ژرفا به دست آورد. وقتی به عکس «مدل»هایش نگاه میکنیم، انگار هنرپیشگانی خامدستاند که میکوشند نقشهای پروست را اجرا کنند. بیرون میرفت تا آدمها را مدل عکاسیاش بکند. بزرگترین امتحان نوشتن که از پروست صاحب نامی ساخت، سالهای درون بستر در اتاق خوابی که با تختههای چوب پنبهای پوشیده شده بود (هرگز پشت میز تحریر کار نکرد)، آیا همهی اینها واقعاً عقبنشینی از زندگی بودند یا خیلی بیشتر از آن، بالا بردن شور بود؟ شاید باید او را مثل انسانی خوشبخت مجسم کنیم، اما بعید است مگر وقت نوشتن خوشبخت بوده باشد. خوشبخت نبود مگر در آن دوره از زندگی که با کارش آن را جاوادنه کرد: دوران کودکی. زندگی حقیقی آدمی در اندیشه میگذرد، بقیهاش تبعید است.

منبع : رادیو زمانه / ترجمه: ناصر غیاثی
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:15 توسط امید صیادی
|
مریم بـاکـره» روی جلد «پلـیبـوی»
تصویر روی جلد مجله «پلیبـوی» چاپ مکزیک در ماه دسامبر، اعتراض برخی از مسیحیان را برانگیخته است.

ماهنامه «پلـیبـوی» که از سال ۱۹۵۳ در بسیاری از کشورها با دهها زبان منتشر میشود، در کنار گزارش و مصاحبههای روز، بهخاطر مقالاتش در زمینه مد و چاپ عکس مدلهای برهـنـه و عـریـان و مقاله و یادداشت در زمینه مسائل جـنـسی و سـکـس شهرت دارد.
تصویر روی جلد شماره دسامبر این مجله در مکزیک، یک مدل آرژانتینی به نام ماریا فلورنسیا اونوری (Maria Florencia Onori) است که پارچه سفیدی روی سرش انداخته و در حالی که بدن برهـنهاش مشخص است و پشت سرش شیشه رنگی یک پنجره با معماری و طراحی بسیار قدیمی به چشم میخورد، ژست مریم مقدس را گرفته است.
زیر این عکس به اسپانیایی نوشته: ستایشت میکنیم، مریم!
 روی جلد شماره دسامبر مجله پلـیبـوی در مکزیک
بعد از بالا گرفتن اعتراض مسیحیها در مورد این عکس، مسئولین پـلـیبـوی در شیکاگو اعلام کردند که این مجله در مکزیک با مجوز و پروانه در همان کشور منتشر میشود و کمپانی در آمریکا، جلد یا داستان اصلی را هیچ وقت تأیید یا رد نمیکند.
با این حال مسئولین آمریکایی پـلـیبوی اعلام کردند که نسخه مکزیکی این مجله هم مثل بقیه نسخهها هرگز قصد نداشته با عکس یا تصویری کسی را برنجاند؛ ولی حالا که این اتفاق افتاده، رسماً عذرخواهی میکنند. ناشر پـلـیبـوی در مکزیک، رائول ساروز هم گفته این تصویر هرگز قصد نداشته نشاندهنده تصویر یا پرتره مریم باکره باشد و فقط خواستهاند حال و هوای رنسانس رابیافرینند. این مجله در مکزیک با تیراژ صد هزار جلد منتشر میشود و این اظهار نظر ناشر، بیشتر اعتراض برانگیز شده است. چون از دیدگاه کارشناسان و مذهبیون، همه عناصر روی این جلد، به ویژه جمله «تو را عبادت میکنیم، مریم!» نشاندهنده قصد و نگاه مشخصی بودهاند.
در کنار این اعتراضات، بعضی هم اعتقاد دارند این عکس اصلاً شـهـوتانگیز نبوده و اتفاقاً تبلیغاتی برای دین مسیحیت است و چهره جدید و مدرنی از دین را نشان میدهد. در مکزیک گفته میشود که این عکس نه تنها توهین به کاتولیکهای این کشور بوده، بلکه توهین به همه کاتولیکهای جهان محسوب میشود. اما بخش جنجالی ماجرا این است که این شماره خاص از مجله پلـیبـوی، درست روزی منتشر شده که فستیوال مذهبی مهمی در مکزیک برگزار میشود و زائران زیادی از کشورهای مختلف آمریکای لاتین برای زیارت و اجرای مراسم مذهبی ویژه این روز و بزرگداشت مریم بـاکـره به مکزیک میروند. پدرآلبرت کیوتی (Albert Cutie) کشیش معروف آمریکایی - کوبایی که کتابش «زندگی واقعی، عشق واقعی» یکی از کتابهای پرفروش آمریکا بوده، در مورد حساسیت کاتولیکها نسبت به این عکس به سیانان میگوید: «شکی نیست که مدل روی این مجله زن زیبایی است. اما با توجه به بخشی از پنجره و حجاب این زن نیمهبـرهنه، بدون شک باید متوجه بشویم که منظور مریم مقدس است. برای همین موضع ناشر مجله در مکزیک اصلاً قابل قبول نیست.» این کشیش میگوید: «با وجود همزمانی با جشن مربوط به مریم بـاکـره و ژستی که این زن مدل گرفته، مسلماً برای کاتولیکها هضم کردنی نیست که بپذیرند منظور دیگری وجود داشته است.» این کشیش آمریکایی میگوید که ما به مدلی که سعی کرده مدل و نمادی از مریم باشد، کاری نداریم و اصلاً مریم مقدس را نمیپرستیم؛ ما خدا را میپرستیم. بنابراین جملهای که روی جلد نوشته یک سمت و سوی مستقیم به چیزی میدهد که اصلاً درست نیست.» به گفته این کشیش این شرایط از دو جهت کاتولیکها را آزرده است. این سؤال از سوی کلیساهای کاتولیک مکزیک مطرح شده که کار کردن عکس با این شمایل روی جلد مجلهای که پـورنـو و سـکـس، حرفه و کار تجاریاش محسوب میشود و بسیار هم در کار خودش موفق است، چه دلیلی دارد؟ با وجود فروش بالا، اصلاً چرا باید از سمبل و نشانههای مذهبی و دینی در چنین مجلههایی استفاده بشود؟ این کار بر خلاف اظهارات مدیران مجله که اصلا خواستار ایجاد رنجشی نبودهاند، میلیونها کاتولیک در جهان و بقیه مسیحیها را که به مریم مقدس به عنوان مادر مسیح احترام میگذارند، معترض کرده است.
اعتصاب مدلهای بـرهـنه در سرمای پاریس
مدلهای لـخـت و عـریـان مشهوری که از روی بدن آنها نقاشی و طراحی کشیده میشود یا مدل عکاسی هستند، در یک روز سرد در اعتراض به دستمزد پایین در پاریس، برهـنـه اعتصاب کردند. این مدلهای معروف فرانسوی که برای اداره زندگی مقابل دانشجوها و نقاشان برهـنـه میشوند تا از اندام، ماهیچهها و پوستشان طراحی شود، معتقدند شغلشان جدی گرفته نمیشود و کارشان به نظر ساده میآید. این مدلها گاهی بیش از درآمد خودشان به انعام کمی که مردم در کنار کار به آنها میپردازند، وابستهاند. اما دولت فرانسه اعلام کرده این دستمزد اضافه یا «تیپ» هم بخشی از حقوقشان محسوب میشود و باید مالیاتش را بپردازند. شهردار پاریس در مقابل اعتصاب و بـرهـنـگی این مدلها در خیابانهای پاریس اعلام کرد قانون، قانون است و این دستمزد اضافه یا باید قطع شود یا مالیاتش اضافه پرداخت شود.
دانشجویان و مدلهایی که یک روز سرد پاییزی، عـریـان دست به اعتصاب زدند، میگویند این کار سمبلیک را انجام دادهاند تا به رهگذران نشان دهند چه قدر کارشان برایشان اهمیت دارد و حقوقشان پایمال میشود.
منبع : رادیو زمانه / آزاده اسدی azadeh@radiozamaneh.com
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:42 توسط امید صیادی
|
برنده نوبل: اینترنت میتوانست جلوی هیتلر را بگیرد

ژان ماری گوستاو لو کلوزيو، برنده جايزه نوبل ادبی ۲۰۰۸ در سخنرانی خود در استهکلم سوئد گفت: «اگر در زمان هيتلر اينترنت بود، احتمال داشت جنگ جهانی دوم اتفاق نيفتد.»
اين نويسنده ۶۸ ساله فرانسوی که در مراسم اهدای جايزه نوبل ادبی خود، روز يکشنبه در استهکلم، پايتخت سوئد، سخنرانی می کرد، اينترنت را وسيله ای ناميد که «امکان پيش بينی جنگ ها» را به بشرمی دهد.
لو کلوزيو در نطق نوبلی خود در آکادمی سوئد، با بيان اين مطلب که تکنولوژی اطلاعاتی، می توانست حتی از جنگ جهانی دوم جلوگيری کند، گفت: « کسی چه می داند، اگر اينترنت در زمان هيتلر وجود داشت، شايد نقشه جنايت آميز او به حقيقت نمی پيوست.» اين نويسنده معروف که هم اکنون در نيومکزيکوی آمريکا زندگی می کند، با اشاره به اين مطلب که کامپيوتر، هنوز برای بسياری از کشورهای در حال توسعه، چيزی تجملی و گرانقيمت محسوب می شود، گفت:«فقر و بی سوادی هم چنان دو مشکل اساسی بشريت است.» او با بيان اين که اين دو مشکل به هم مربوطند و هر کدام ديگری را سبب می شوند، خواستار اقدام جهان در مبارزه با اين دو مشکل اساسی شد.
«اگر اينترنت در زمان هيتلر وجود داشت، شايد نقشه جنايت آميز او به حقيقت نمی پيوست.» لو کلوزیو
گوستاو لوکلوزيو، نويسنده رمان هايی چون «صحرا»، «ترا آماتا»، «کتاب پروازها»، «آفريقايی» و«غول» در سال ۲۰۰۸ از سوی آکادمی سلطنتی سوئد، به خاطر آنچه که «ماجراجويی شاعرانه و شعف زمينی» آثاراش خوانده شد، موفق به دريافت جايزه نوبل ادبيات شد. او که از پدری بريتانيايی و مادری اهل موريتانی ( کشوری در آفريقا)متولد شده ، بخشی از زندگی خود را در موريتانی سپری کرده است. گوستاو لوکلوزيو در ادامه نطق خود که به زبان فرانسه قرائت می شد، گفت: نويسندگی را با خواندن کتاب هايی در مورد سفر و به خصوص کتابی در مورد «مارکو پولو» (جهانگرد معروف ونيزی) اغاز کرده است. او در پايان نطق خود با اشاره به اينکه «کتاب هنوز در کشورهای در حال توسعه مانند کشورهای آفريقايی، جنوب شرقی آسيا و مکزيک، يک چيز اشرافی و دور از دسترس» است، از ناشران خواست تا کتاب ها را در« کشورهای غيرپيشرفته و به زبان هايی که کمتر شناخته شده اند، نيز چاپ کنند.» جايزه نوبل شامل يک نشان طلا و چکی به مبلغ يک ميليون و چهارصد هزار دلار است.
ژان ماری گوستاو کلوزيو در سال ۱۹۴۰ در شهر نيس فرانسه به دنيا آمد و در کودکی همراه خانواده خود به نيجريه مهاجرت کرد. او که تا مقطع دکترا در رشته ادبيات انگليسی تحصيل کرده است، در طول زندگی خود در کشور های مختلفی زندگی کرده و دارای تابعيت کشور موريتانی نيز هست. کلوزيو که همسری مراکش دارد، تا کنون بيش از ۴۰ کتاب منتشر کرده است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:44 توسط امید صیادی
|
بُرقع + بیکینی = بورکینی
بورکینی ترکیبی از برقع و بیکینی.

اگر کسی از شما بپرسد بورکینی چیست؟ فکر میکنید چند در صد این احتمال وجود دارد که پاسخ شما این باشد که: بورکینی لباس شنا یا مایویی است با آمیزهای از دو جلوه،شرقی افراطی و غربی افراطی، که همانا بُرقع و بیکینی باشند. استخری در شهر نسبتا کوچک بروس در ۶۰ کیلومتری گوتنبرگ در سوئد، د ست به اقدامی جالب زده و مایوی مخصوصی را برای دختران مسلمان محجّبه به کار گرفته است. مبتکران سوئدی نام مایوی اسلامی خود را «بورکینی» گذاشتهاند که به گفته تلویزیون ملی سوئد، که با چند دختر بورکینی پوش گفت و گویی انجام داده است این مایو « آمیزهای است از ُبرقع و بیکینی».
بُرقع، که از جمله در افغانستان مورد استفاده قرار میگیرد، پوششی است که از سر تا پای زنان را میپوشاند. استفاده از بورکینی در این شهر کوچک در سوئد، تلاشی است برای کمک به دختران محجبهای که یا از رفتن به استخر سر باز میزنند یا سراپا پوشیده در گرمکنهای ورزشی در جلسههای درسی در استخر شنا شرکت میکنند. شنا جزیی از ورزش مدارس سوئد است و اگر شاگردان شنا کردن را نیاموزند نمره ورزش نخواهند گرفت. در اغلب کشورهای غربی، شنا مقولهای مهم تلقی میشود اما با این حال تنها آموختن و آشنایی با فن شنا مهم است و نه اینکه از شاگردان بخواهند که شنا را در حد شناگران حرفهای بیاموزند. شنا هم مانند آموزشهای دیگر در مدارس غربی است مانند بچهداری، سـکـس، ادیان یا چیزهایی از این دست. در سوئد نیز هیچیک از این دروس به صورتی عمیق و تحلیلی آموزش داده نمیشوند بلکه اصول و مبانی بنیادین هر یک از این حوزهها به دانشآموزان یاد داده میشود. برای نمونه در سوئد، که بیش از ۹۰۰ دریاچه دارد و از همه سو به وسیله آب احاطه شده، آموختن فن شنا تا اندازهای لازم است که بتوان روزی جان خود یا جان شخص دیگری را نجات داد. با این حال هیچیک از این استدلالها بر پدر و مادرهای مسلمان ومعتقد، در این کشور کارا نبوده و پارهای از دختران این خانوادهها سالها از آموختن شنا سر باز زده یا در نهایت پوشیدن گرمکنهای ورزشی را هنگام شنا برگزیدهاند؛ لباسهایی که شنا کردن را بسیار مشکل میکند. این لباسها آب را جذب کرده و چنان سنگین میشود که آموزش شنا به یک نوآموز عملاً ناممکن میشود. بورکینی درست مثل لباسهای غواصی کلاهدار است که در برخی از نمونههای آن چیزی شبیه به یک شنل نیز بر آن درست شده است. بورکینی که به زودی سرو کلهاش در دیگر استخرها هم پیدا خواهد شد را باید تازهترین راهکار برای ایجاد هماهنگی بینفرهنگهای مذهبی و نظام آموزشی غرب تلقی کرد. دخترخانمهای محجبه مقیم شهر بروس در سوئد، در حال حاضر با پرداخت مبلغی در حدود پنج دلار، میتوانند یک بورکینی را در ورودیه استخر شهر کرایه کنند. اما بزودی مایو اسلامی بُرقع- بیکینی، یا همان«بورکینی» برای فروش هم به بازار عرضه شود.
الهه روانشاد
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:42 توسط امید صیادی
|
وقتی اسپارتاکوس وبلاگ مینویسد

آقای داگلاس میگوید با وجود آنکه کمتر از همسرش در مورد استفاده از کامپیوتر میداند ولی مصمم است وبلاگنویسی را ادامه دهد.
کرک داگلاس، بازیگر ستاره سینما، از ماه مارس سال ۲۰۰۷ برای تبليغ کتاب خاطرات خود به نام «بگذار با آن روبهرو شويم» وبلاگ نويسی را آغاز کرد. با مشاهده استقبال فراوان علاقهمندان اين کار را ادامه داده و سايت او اکنون ۴۴۱۴ دوست و مراجع دائمی دارد. ستاره فيلم اسپارتاکوس در دهه ۱۹۵۰ ميلادی به زمره ستارگان سينمای آمريکا پيوست و از آن زمان اصطلاحاً جزو خاندانهای سلطنتی هاليوود بوده است.
کرک داگلاس در وب سايت خود مطالبی هم در مورد سياست روز مینويسد. از جمله در مورد پيروزی باراک اوباما نوشت: «من بسيار خوشحالم که کشورم يک چنين تصميم تاريخی گرفته است. جهانيان از انتخاب يک رهبر سياهپوست در آمريکا شگفتزده خواهند شد. من هيچگاه فکر نمیکردم که در طول حيات من چنين چيزی روی دهد. به اعتقاد من آمريکا از اين پس در مسير همکاری بيشتر با ساير کشورها گام برخواهد داشت.»
در نوشتههای کرک داگلاس طنز جالبی نيز ديده میشود. به عنوان مثال در معرفی فيلمهای مورد علاقهاش اينها را نام میبرد: «قهرمان»، «اسپارتاکوس»، «راه پر افتخار» و «تنها هميشه شجاع است» و بعد به طنز مینويسد: «اينکه بازيگر اصلی تمام اين فيلمها خود من هستم، يک نکته کاملاً اتفاقی است.»
او در نکته طنزآميز ديگری معترف میشود که تنها آرزويی که برای او باقی مانده ديدار با آنجلينا جولی ستاره جذاب هاليوود است البته اگر به نوشته وی همسراش چنين اجازهای به او بدهد. کرک داگلاس میگويد که «آنا»، همسر وی، در مورد استفاده از کامپيوتر بيشتر میداند ولی با اين همه او قصد دارد وبلاگ نويسی را ادامه دهد. او درباره وبلاگنویسی میگويد: «من ديدگاههای خود را بيان میکنم و به خوانندگان میگويم که مجبور نيستند با من موافقت کنند چون اينجا يک مملکت آزاد است و پاسخهای آنها به نوشتههای من بسيار جالب و خواندنی است.» در يکی از مطالبش او اشاره کرد که در آغاز کار قصد داشته به تمام پيامها و اظهارنظرها پاسخ دهد ولی اکنون تعداد آنها آنقدر زياد است که پاسگويی را ناممکن میسازد. او به خوانندگان و مراجعات سايت خود تضمين میدهد که تک ک پيامها برای او ارزشمند است چه مثبت باشد و چه منفی. آنجی آلگود مدير بخش استعدادهای سایت مای اسپیس میگويد: «تمام پيامهايی که به وب سايت کرک داگلاس ارسال میشوند مثبت هستند و همه او را يک شخصيت الهام بخش میدانند.»
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:36 توسط امید صیادی
|
رقص همچون آیینی نیایشی 
بهمن سقایی
در هند خدايان مى رقصند. شيوا بزرگترين ايزد آفرينش و نيستى از ديرباز به نماد «ناتاراجا» (خداى رقص) بازنمايى شده است. آثار برنزى بدست آمده از پرستشگاههاى جنوب هند، خداى چهار دستى را نشان مى دهند كه در حلقه اى از آتش قرار دارد و «رقص كيهانى شيوا» ناميده شده است. در يك دست طبلى ديده مى شود كه نشانه اى به آواى آفرينش است. دست ديگر،گوى آتشين، نشانه نيستى و بازآفرينى جهان است. پاى راستش از زانو خم شده تا اهريمنان نادانى بر زمين را منكوب كند، همزمان پاى چپ رو به بالا به سمت شكم كشيده شده، نشانه اى به رهايى از زنجيرها و بندهاى اين جهانى، اين نيز از موهبتهاى رقص براى ارزانى كردن خود در پيوستن به جهان بالا است.
شيوا در جهانبينى خداشناسى هند يگانه ايزد رقص نيست، ويشنو، ديگر ايزد ارزشمند، گاه به گاه با رخسار زنانه يا مردانه بر زمين آشكار مى شود. از ديرباز اين رخسارگونگى اش به نام «راما» و «كريشنا» ناميده شده است. فرجام اين كه ويشنو با دميدن در نى لبك جادويى اش كه بويژه با رقص همساز و همگون شده، به عشق ورزى و شيدايى با زنان شيرفروش روستايى سرگرم است. اين خوشگذرانى هاى پرآوازه ويشنو با زنان روستايى الهام بخش پايه ريزى سنت رقص نيايشى تن خواهانه همراه با آهنگ هاى ويژهشده، افسانه و آوازهاش شبه قاره هند را درنورديده است.
جشنهاى حماسى سانسكريتى «بهاگاواتا پورانا» و «رامايانا» با قدمتى چند هزار ساله از «راما» و «كريشنا» بهره بردارى كرده، حضور خود را در سراسر هند به نمايش گذاشته اند. پايه سنت رقص نمايشى بر همين اسطوره هاى رقص ويشنوا و حماسه هاى «ماهاباهاراتا» بنا شده است. وقتى خدايان مى رقصند، شگفت انگيز نخواهد بود اگر خودِ رقص چونان فديه دادن به خدايان خودنمایی کند. در اين مرحله از نگرش، پديده رقص، همچون موجودى واقعى، فراى حضور تنها، خود به خدايانى كه مى رقصند، قربانى مى دهد. ديگر سنت مهم مذهبى رقص در جنوب صحراى آفريقا و غرب اين قاره بنياد گذاشته شده، جايى كه آفريقاييان آيينهاى دينى ويژه خدايان و نياكان خود را با رقص به نمايش در مى آورند. برجسته ترين اين آيين ها در ميان مردمان «يوربا» زبان Yourba در غرب آفريقا مى توان يافت.
از مراسم سانگو Sango و «ايگونگون» Egungun در سرزمين يوربا تا شمال برزيل و هاييتى و كوبا گرفته، رقص گشاينده راهها براى پيوستن به خدايان و نياكان به كالبد آدمى ست. و رقصندگان با رقص خود، با پيچش آهنگين بدن، با درهم آميختگى بدن و روان، خدايان را به آمدن بر جهان ما فرا مى خوانند. پايه رقص، تابش بدن است. چگونگى و زمان رقص مردم بستگى دارد به حالت درونى اشان كه در بدن جارى مى شود، حالاتى همچون باورهاى دينى، چنان كه در هند و غرب آفريقا مرسوم است. ما در مى يابيم فرهنگى كه براى رقص ارزشى بنيادين قائل است، بر ساير فرهنگهاى همجوار تاثيرى شگرف از خود بجاى گذاشته، همانگونه كه فرهنگ رقص هندى نه تنها در جنوب آسيا، بلكه تا چين، ژاپن و جزاير اقيانوس آرام پيش رفته است. از آنسو رقص يوربای آفریقایی به جزاير كارائيب و آمريكا راه يافته، در رقصهاى اجتماعى مدرن آمريكاى سده بيستم به حیات خود ادامه داده است. در هند، همچون غرب آفريقا، بدن رقصنده (تن چونان تجسم اثر هنرى) از جايگاهى مقدس در دستگاه انديشه هندويسم برخوردار است. در حالى كه گستره جهان يوربا متاثر از استوارى ارتباط ميان جهان زندگان و جهان مردگان است، هندويسم باور دارد هر دو جهان در گوهر يگانه اند و يكى از راههاى نشان دادن يگانگى شالوده آفرينش همانا رقص است. هندويسم به واقع گونه اى چتر حمايتى براى همزيستى سنت بسيار كلان و كهن پژوهشهاى دينى با آزمونهاى انسانى بشمار می آید.
برخلاف سنن يهودى مسيحى، هندويسم هيچ تعريف مشخصى از آغاز آفرينش يا پايه هاى آن ارائه نكرده است. بجاى نوشتن يك كتاب مقدس واحد همچون تورات، هندويسم در گستره بيكران بدن نوشته ها و نشانه گذارى شده هاى فراهم آمده در يك دوره دوهزار ساله خود را بيان مى كند. تن آدمى با رقص توانا به آشكار سازى اين نشانه ها و نوشته هاست. كتابها همه بيان كلامى زبان تن هستند. هندويسم زير اين چتر حمايتى چند دينى و چند فرهنگى امكان زيست مى يابد. جاى شگفتى نيست در هند- جايى كه خدايان مى رقصند- تن رقصنده بتواند هم سرچشمه كام خواهى باشد و هم بُردار ارزشهاى دينى.
فيلسوفان و آموزگاران دينى هند زمانى دراز به گفتگوهايى دشوار دربارهطبيعت، جهان و جايگاه مردمان در آن، پرداخته اند. نحله هاى گوناگون باهمديگر مجادله كرده، انديشه ها ارائه و راهها پيشنهاد كرده اند تا شايد پاسخگوى مشكلات پديدارى و واقعيت «بد و خوب»، «تعهدات و اميال»، «روح و جسم» باشند؛ اما همه اين پيشنهادها در فرجام در دو چيز مشترك بوده اند:
۱- باور به شالوده يگانه هستى، ۲- تصميم به طرد نكردن هرگونه انديشه اى پيرامون معناى زندگى.
در اين جهان بينى، همه آرا و انديشه ها پيرامون هستى و معناى زندگى، همچون تكه هاى پراكنده بازى پازل كودكان هستند كه براى زيباتر كردن رخسار انديشه هندويسم در برخورد به بدن (بدنى كه هم طبيعت است، هم تن حيوانات و انسان) نياز به همجوارى و چفت شدن باهم دارند. رقص در هندوستان فرمهاى بسيار گسترده و شگفت انگيزی دارد. دو نمونه مشخص آن، بهاراتا ناتيام و كاتهاكالى، سرمشق و الگوی راههاى بهم رسيدن مذهب و رقص در زندگى هنديان هستند. «بهاراتا ناتيام» رقص زنانه اى ست كه در مراسم آيين نياشى معابد هند اجرا مى شود. «كاتهاكالى» رقصى نمايشى است كه با بالاترين درجه تمرينات و آمادگى از سوى يك گروه از بازيگران و نوازندگان قصه هايى برگرفته از حماسه هاى بزرگ اسطوره هاى هندى درباره قهرمانان، خدايان و اهريمنان را به نمايش مى گذارند. هرچند هر دو رقص در گذر زمان دگرگون شده اند؛ اما اساس رقص كلاسيك هندى را تا به امروز تشكيل داده اند.
پايه كلان برنامه رقص هندى بيش از دوهزار سال پيش در رساله«ناتيا شاسترا» تدوين شده كه شرح و تجزیه تحلیل مهارتها، فنون رقص و بازى هاى نیایشی سانسكريتی را به هنرجويان آن زمانها بر عهده داشت. در يك كلام، ناتيا شاسترا دفتر راهنماى كار براى نمايشگران است كه از چگونگى تلفظ آواها با جزييات بسيار مورد نياز يك هنر نمايشى گرفته تا چهره آرايى، نقاب سازى و لباسها، همه را شرح داده است.
در تقابل آيين رقص هندى و يوربا، گستره جهان مسيحى- يهودى همواره در پذيرش رقص چونان آيينى دينى در بدبينى و شك زيسته بود كه زاييده نگاه آنان درباره موقعيت بدن، به مثابه زندان روح، و در باره بدنى بوده كه مى رقصيده. عبرانيان باستان در همسايگى اقوامى بوده اند كه به قول لوئيس بكمن، «رقص همچون نمود مادی قدرت و ابزاری برای برقرارى ارتباط با اقوام رقصنده بوده است.»
عبرانيان اين مفهوم از رقص را پذيرفتند؛ اما همزمان راه دورى گزيدن و خوددارى از اجراى رقصهاى همسايگان را دنبال كردند. اين ترديد به رقص چونان آيينى دينى تا دورهى اوليهى مسيحيت ادامه يافت. اين مسيحيان نخستين بودند كه سنتها و آيينهاى يونانى و رومى را با فرهنگ رقص ديگر اقوام همجوار درهم آميختند. فرجامش آن بود که بحث و كشمكشى درونى ميان هواخواهان و مخالفان آيين دينى رقص در مسيحيت درگرفت. اما مخالفان رقص همچون آیینی نیایشی، دست بالا را داشتند. آنان به اسطوره اى يهودى اشاره مى كردند كه می گفت موسى پس از دريافت فرمان هاى دهگانه یهوه در كوه سينا بسوى مردم بازگشت، و به چشم خود دید که قومش خدا را فراموش کرده، سرگرم پايكوبى، رقص و آواز هستند که اینها همگی نشانه های آشكار كفر و نادانی بوده اند.
 آنچه براى ما بازمانده اين است كه زمانى دور رقص براى اين قوم نيز معنايى ارزشمند داشته، شايد هم اين باور را يهوديان اسير در آشور و ساكن در ايران از اين اقوام گرفته باشند. تلمود به تاسی از فرهنگ پارس ها مى گويد: «فرشتگان در آسمان مى رقصند.» از ميان قوانين دينى يهود چنين بر مى آيد كه رقص در آيين زناشويى پديده اى نيك بشمار مى آمده است.
يهوديان بايد به هنگام زناشويى پايكوبى و رقص كنند.
تاريخ به ما مى گويد آموزگاران رقص كه قانون هاى ويژه اى در اجراى رقص فردى دوره رنساس داشته اند، همه يهودى بوده اند؛ اما آنان همچنان در انكار باور به رقص چونان نيايش به درگاه خداوند باقى ماندند و آيين نيايشى رقص را ويژه كافران و بى دينان دانستند.
بدبينى به آيين نيايشى رقص بدن در ميان يونانيان و روميان و پيش از آنان، مصريان به دلايل گوناگون ريشه داشت. اينان در مراسم مذهبى مى رقصيده اند؛ اما تنها براى بارورى زمين، بارورى زنان، نيرومندى مردان و آمادگى شان براى جنگ و پيروزى هايشان. آنها در مراسم زناشويى و مرگ مى رقصيده اند؛ اما هرگز باورى به مناسك نيايشى رقص نداشتند. نيايش خدا بنا به سنتى كهن بر زبان جارى مى شده، نه در تن. در اين نگرش چنان راه افراط را پيش گرفتند كه فيزيك زبان را نه بخشى از تن، كه جسميت مادى ذهن ارزيابى كرده، و از آن سخيف تر، بيكرانگى توانمندى هاى آفريدگار را در كران مندى فهم كلامى سامان دادند.
عدم جسيمت آفريدگار و محدود كردن زيست او تنها در لابلاى كلام ها، زاييده همين طرد تن بوده است. در فرهنگ نيايشى يهودى- مسيحى، زبانْ تن را خوار شمرده، خودنمايى تن در حضور خدا پديده اى شرك آميز ارزيابى شد. آنها همواره باور داشتند رهاسازى انرژى درونى بوسيله جنبشهاى خودانگيخته تن رقصنده باعث ايجاد حالات خلسه آور و از خود بيخود شدن انسان وابسته به نظام ارزشى جامعه خواهد شد، همانگونه كه ديونوسس در مستى خشونت را عليه خانواده خود بكار گرفت. براى همين نياز بود تا انرژى هاى درونى آدمى را از كاريزى گذر دهند كه تحت سلطه قوانين اجتماع باشد، نه اين كه تن را از سلطه ارزشهاى جامعه رها سازد.
يك نمونه عينى براى اين كه دريابيم يونانيان چگونه با پديده رقص همچون آيينى نيايشى مشكل داشته اند، مى توانيم به موضوع ديونوسس در نمايشهاى كهن آتن، جايى كه اسطوره هاى كهن توسط «آشیل» «سوفوكلس» و «ارويپيد» به نمايش در مى آمده، توجه كنيم. در نمايشهاى يونانى سده هاى چهارم و پنجم پيش از ميلاد مى بينيم نه تنها رهاسازى انرژى درونى انسان با حركات وحشيانه رقص مذموم شمرده شده؛ بلكه رقص، چونان آيين دينى و حركات
خودانگيخته اش را به فرهنگ دشمن خود-پارسيان- نسبت داده اند. در ميان يونانيان ديونوسس خدايى طبيعى بشمار مى آيد كه از سرزمينهاى شرقى آمده و با شراب نشانه گذارى مى شود. در همسازى ميان مناسك ديونوسسى با همان شور و هيجان، يونانيان ناچار به بازشناسايى اسطوره هاى كهن مربوط به رقص بودند. در خداشناسی يونانی، زئوس نخستين خداى كوه المپ است. زئوس جاودانگی اش را وامدار رقص است. او در پى پنهان كردن خود از پدر بود كه قصد جان او را داشت. پيش از آن كه پناهگاهش لو برود، زئوس شروع به جيغ زدن كرد. جيغ هاى او در چكاچك خنجرها و سپرهاى گروه هاى امپشاسپندان، گروه پدر و فرقه ديونوسس، درگير نبرد گم شد. از آن پس زئوس به گروه ديونوسس كه باور به حركات وحشيانه رقص داشتند پيوست.
يونانيان واژه«موزيك» را براى سه عنصر جداگانه آواز، رقص و ابزار موسيقی تا زمان آغاز جشنواره هاى ديونوسس بكار مى گرفته اند. مراسم آيينى در جشنواره هاى ديونوسس: شرابخوارى و رقص كه هرساله در بهار و پاييز در يونان اجرا مى شده، گونه اى زيست ريشخند گونه دشمنان يونان بوده كه در پاييز و بهار آيين نيايشى رقص خود را اجرا مى كرده اند. از دل همين مراسم، كمدى، تراژدى و هجو يونانى شكل گرفت. افلاطون و ارسطو گفتارهايى در نقد و بررسى تئوريك هنر رقص دارند. اما هردوى اينان در گفتارهاى تئوريك خود هشدار داده اند كه بايد مراقب نيروى رقص بود. نيرويى كه به قول اينان اگر بيرون از مهار ارزشهاى متعارف جامعه باشد، نيرويى ويرانگر براى نظام ارزشى آتن خواهد بود.
همين شكاكيت به نيروى رقص، حالات و موقعيت رقص جهان غرب را پايه ريزى كرده، تا به اكنون حاكم بر نگرش فلسفه رقص در غرب است. افلاطون اما، موافق به اين بود كه افراد دانشور اصول و قوانين رقص را بياموزند؛ اما همواره تاکید می کرد بايد مراقب نيروى ويرانگر آيين نيايشى رقص بود. او برآن بود كه تمرينات مردانه رقص به شرط كنترل بدن از سوى خرد مى تواند آنان را در جنگ با دشمنان يارى دهد. او رقصهاى گروهى جنگى را بر رقص فردى برتر مى شمرد. او از محبوبیت «رقصهاى زشت» دوره خود افسوس مى خورد و باور داشت حركات وحشيانه رقص موجد سرگشتگى و ديوانگى در انسان خواهد شد و بازدهى نخواهد داشت جز افزونى گرايشهاى تن خواهى «سـكـسـوال».
بر پايه همين بينش، افلاطون همه رقصندگان حرفه اى را از جمهورى خود تبعيد كرده است. نگاه اين دو فيلسوف به پديده رقص، مبتنى بر حاكميت بى چون و چراى عقل اجتماعى بعنوان تنها نهاد تعين ارزشها، موجد محدوديت حركت بدن و سپس هدايت تن در مسير تعيين شده منطق رياضيات شد، همانگونه كه موسيقى در قالب تعينات رياضى از جنبش خودانگيخته طبيعى خود بدور افتاد و ذهنيت خردباورى توانست كانالهاى ساخته شده را چونان تنها راه زندگى هنر به جهان بازنمايى كند.
----------------------- برگرفته از: Dancing, The pleasure, power, and art of movment - Gerald Jonas - Harry N. Abrams, INC. ublishers, New York 2991 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منبع : صدای آمریکا ـ بهمن سقایی
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:22 توسط امید صیادی
|
| پرده برداری از پیکره رامسس دوم، فرعون مصر باستان |
 |
|
یک گروه از باستان شناسان مصری به سرپرستی زاهی هاواس، باستان شناس ارشد مصر، در تلاش اند تا از پیکره رامسس دوم، یکی از فراعنه مصر باستان که زیر خروار ها خاک مخفی شده، پرده بردارند.
این تندیس که در گذشته کشف شده است، بزرگترین پیکره رامسس دوم است که در شهر سوهاگ در جنوب قاهره در زیر خاک مانده است.
پیکره باستانی رامسس دوم، فرعون مصر، که کارشناسان باستان شناس ۱۵ سال پیش در شهر سوهاگ در ۴۷۶ کیلومتری جنوب قاهره کشف کرده بودند، بالاخره از خاک خارج خواهد شد.
بنا به گفته زاهی هاواس ، باستان شناس ارشد مصر، فعالیت این گروه از باستان شناسان مصری و عملیات حفاری آن ها تا به حال به دلیل وجود یک گورستان متعلق به مسلمانان در منطقه آخیم در نزدیکی رودخانه نیل و شهر سوهاگ متوقف شده بود.
زمانی که اجساد دوران معاصر این گورستان به منطقه دیگری منتقل شد، در نهایت باستان شناسان بار دیگر توانستند فعالیت های حفاری خود را از سر گیرند.
هاواس این تندیس را بزرگترین پیکره رامسس دوم که تا کنون در مصر کشف شده، اعلام کرده است. گروه همکاران وی اعلام کرده اند این پیکره بخشی از مجموعه معابدی است که به رامسس دوم تعلق داشته اند. قلمرو تحت حکومت رامسس دوم، فرعون مصر باستان، سرشار از پروژه های ساختمانی و بناهای باستانی است و باستان شناسان بر این باورند که رامسس دوم بیش از هر فرعون دیگری در مصر به ساخت بناها و پیکره های متعدد شهره است.
 دوران حکومت رامسس دوم ۶۷ سال به طول انجامید. رامسس دوم با این که به ساخت بناهای متعدد شهره است، باورعمومی آن است که او نام خود را بر روی تندیس فراعنه دیگر کنده کاری کرده و آن ها را بار دیگر به خود اهدا کرده است. برونو آرگمی ، باستان شناس فرانسوی انجمن باستان شناسی مصر پراونس در فرانسه می گوید رامسس دوم یکی از مهم ترین فراعنه امپراتوری نوین مصر است. وی تاکید می کند رامسس دوم مهمترین فرعون خاندان نوزدهم مصر و یک خاندان پیش از آخرین خاندان دوران امپراتوری جدید بوده است.
فراعنه آمنوفیس همرام با فراعنه تتموس وهتشپسات، امپراتوری جدید را پس از پایان هجدهمین خاندان آغاز کردند. از میان خاندان نوزدهم از رامسس اول، ستی اول و رامسس دوم بیشتر یاد می شود. رامسس دوم همراه با تتموس سوم و آمن سوم و هاتش سوم یکی از بزرگترین پادشاهان مصر بوده است. آرگمی بر این باور است که اکتشاف این تندیس جدید نه به دلیل اندازه عظیمی که دارد بلکه به دلیل این که یکی از محدود بازماندگان دوران حکومت اوست که در منطقه سوهاگ یافته شده است، رویداد بسیار مهمی محسوب می شود.
وی می گوید رامسس دوم معابد و پیکره های بسیار جالب توجهی بنا کرده است.
ابوسمبل و آتنیس از جمله این بناها هستند و بنابراین اکتشاف یکی از این تندیس ها که حتی از پیکره ۲۵ متری ابو سمبل بزرگتر است، کشف عظیمی محسوب می شود. وی خاطر نشان می کند بسیاری از پیکره ها و معابد رامسس در منطقه مصر بالا و دلتا کشف شده اند اما تعداد اندکی همچون این اکتشاف جدید در منطقه سوهاگ از زیر خاک بیرون آورده شده اند. تندیس گرانیت رامسس دوم در سوهاگ اولین اکتشاف در سال ۱۹۹۱ بود که کارگران به هنگام پایه ریزی یک اداره پست جدید کشف کردند.
منبع : صدای آمریکا ـ ادوارد یرانیان، خبرنگار صدای آمریکا، قاهره
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:21 توسط امید صیادی
|
| فیلم کشتی گیر و جنجال تازه در خصوص نگرش هالیوود به ایران |

|
|
ایران یک بار دیگر هالیوود را متهم کرده است که در یکی از تازه ترین محصولاتش که روز هفده دسامبر بر وی پرده نقره ای خواهد رفت، به این کشور توهین کرده است.
فیلم کشتی گیر با شرکت میکی رورک چند روز پیش به عنوان ۵ نامزد جایره گلدن گلوب انتخاب شد و به نظر می رسد که در چند رشته مختلف از جمله بهترین بازیگر مرد نقش اول به نامزدی جایزه اسکار برسد. ر سانه های ایرانی در داخل ایران از این فیلم که توسط دارن آرانوفسکی کارگردانی شده است به خاطر یکی از صحنه های آن که قهرمان اول فیلم ، رندی رابینسون، با رقیبی به نام « آیت الله» کشتی می گیرد به شدت انتقاد کرده اند در این صحنه در جریان کشتی ، آیت الله، که نقش او را بازیگر و کشتی گیر حرفه ای پیشین، ارنست میلر معروف به « گربه» بازی می کند آیت الله یک پرچم ایران با علامت جمهوری اسلامی را در هوا تکان می دهد و سپس آن را زیر گلوی رقیب خود رندی رابینسون که نقش او را میکی رورک بازی می کند قرار می دهد. رورک پس از آنکه میله پرچم را از دست میلر درمی آورد آن را روی زانوی خود کوبیده و دو نصف آن را به میان تماشاگران پرت می کند.
روزنامه ها و سایت های اینترنتی داخل ایران می گویند فیلم کشتی گیر تازه ترین نمایش تعصب غرب و هالیوود نسبت به ایران است.
دولت و مطبوعات داخل ایران سال گذشته پس از نمایش فیلم جنجال برانگیز «۳۰۰» درباره نبرد ترموفیل و پیروزی یونانیان بر ایرانیان به شدت به هالیوود تاختند و استودیوی وارنر سازنده این فیلم را « ضد ایرانی » خواندند. بنا برگفته آن ها استودیوهای فیلمسازی هالیوود نقش اساسی در یک کمپین جنگ روانی علیه ایران و خوار شمردن تاریخ و فرهنگ آن بازی می کنند و می کوشند تا ایرانیان را به شکل جانورهایی زشت و درنده خو به نمایش بگذارند
بسیاری از ایرانیان چه در خارج و چه در داخل ایران پیش از این از فیلم الکساندر در باره اسکندر مقدونی و چگونگی برخورد الیور استون، کارگردان این فیلم با مسئله ایران خشمگین شدند و به تهیه کنندگان این فیلم در هالیوود اعتراض کردند. در فیلم کشتی گیر، میکی رورک برای نخستین بار پس از سال ها در مقابل دشمن قدیمی خود آیت الله قرار می گیرد. فیلم در فستیوال ونیز امسال جایزه شیر طلائی را از آن خود ساخت.
منبع : صدای آمریکا ـ فیروزه خطیبی
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:20 توسط امید صیادی
|
ارحام صدر؛ بداهه سرای مسائل و مشکلات اجتماعی 
|
|
|
رضا ارحام صدر، بازیگری که به شکرپاره اصفهان معروف شده بود، این هفته درگذشت. او بازی در تئاتر را از سال ۱۳۲۰ با نمایش رفیق ناجنس از تئاتر سپاهان آغاز کرد و با فیلم شب نشینی در جهنم وارد عالم سینما شد. او تحصیلکرده رشته فلسفه و امور تربیتی از دانشگاه اصفهان بود و علاوه بر بازیگری حرفه ای به کار در وزارت دارائی و بیمه ایران اشتعال داشت
ارحام صدر دراجرای نمایش های خود از متون نمایشی استفاده نمی کرد و در عوض به روش تئاترهای سنتی و روحوضی ، نمایش های او نیز با یک داستان ساده و با بداهه گویی او و دیگر بازیگران روی صحنه روایت می شد. همین موضوع یکی از دلایل معروفیت و محبوبیت ارحام صدر بود که روی صحنه نمایش با هوشمندی مسائل و مشکلات اجتماعی را نیز در قالب هجو و هزل بازگو می کرد.
در کتاب خاطراتی از هنرمندان، نوشته پرویزخطیبی، وی درباره ارحام صدر نوشته است: «در سال ۱۳۲۶ به دعوت فرهمند، مدیر تئاتر اصفهان برای مدت یک هفته عازم اصفهان شدیم. از پیش شنیده بودم که دو تئاتر معروف در این شهر با هم به رقابت پرداخته اند که اولی تئاتر اصفهان است و دومی تئاتر سپاهان به مدیریت شخصی به نام صدری .این دو تئاتر به شدت با یکدیگر رقابت داشتند.در تئاتر سپاهان علاوه بر چهره های قدیمی چون بنی احمد، کهنموئی و رجائی، چند چهره جوان هم به فعالیت مشغول بودند که یکی از آنها رضا ارحام صدر بود.می گفتند وقتی ارحام صدر در نمایشی شرکت می کند نه تنها اهالی اصفهان که ساکنان شهرهای اطراف هم برای تماشای او به اصفهان هجوم می آورند. حتی افراد علاقمند از تهران با اتومبیل و هواپیما شبانه خودشان را به سالن تئاتر سپاهان می رسانند و صبح روز بعد به مرکز برمی گردند.
رقابت دو نمایش خانه اصفهان که فرهمند و صدری مدیران آن بودند باعث شده بود که فرهمند مدیر تئاتر اصفهان از پرویز خطیبی و بازیگران نمایش های او، عصمت صفوی، مهین دیهیم، ایران قادری، هوشنگ بهشتی و حمید قنبری دعوت کند تا با اجرای نمایش در این شهر به رقابت با ارحام صدر بپردازند. خطیبی در کتاب خاطراتی از هنرمندان می نویسد:« در آن زمان این اسامی کافی بود که در شهر بزرگی چون اصفهان ولوله ای به پا شود و تصادفا همینطور هم شد . ورود ما به شهر و اعلام این مطلب که هنرمندان معروف تهران به مدت سه شب در تئاتر اصفهان برنامه خواهند داشت سبب شد تا کلیه بلیت ها از پیش به فروش برسد و مردم شهر از جمله افراد سرشناس به تماشای نمایشنامه شوهرم را باختم بیایند.» ا ستقبال مردم از این نمایش کمدی به قدری شدید بود که اجرای آن در اصفهان به به مدت دو هفته دیگر تمدید شد.
خطیبی می نویسد: «خبر موفقیت ما و تک خال برنده تئاتر اصفهان در محافل پیچیده بود و شب پیش از بازگشت به تهران گروه تئاتری ما از جانب مدیر تئاتر سپاهان دعوت شدند تا به تماشای نمایشی با شرکت ارحام صدر برویم.»
پرویز خطیبی از این نخستین تجربه تماشای ارحام صدر بر روی صحنه می نویسد: « نمایشی بود سنتی با لباس های مخصوص که عکس های آن را جلوی در تماشاخانه کوبیده بودند. چهره ارحام صدر با آن همه تعریف و تمجید که درباره اش شنیده بودم به نظرم یک چهره تلخ و جدی آمد اما وقتی نمایش شروع شد و ارحام صدر به روی صحنه آمد تمام تازیگران را تحت الشعاع قرار داد و او یکه تازی بود که هیچ بازیگر دیگری با تمام مهارت نمی توانست به گردش برسد.» درسال ۱۳۳۶ در برنامه نوروزی رادیو تهران نمایشی از ارحام صدر پخش شد که فوق العاده مورد توجه شنوندگان قرار گرفت. نمایش مست که برای اجرای زنده آن، ارحام و گروه او را از اصفهان با هواپیما به تهران آورده بودند. درسال ۱۳۴۱، پرویز خطیبی نویسنده برنامه های صبح جمعه – شما و رادیو ، به اتفاق منوچهر نوذری کارگردان و شاهرخ نادری تهیه کننده برنامه به اصفهان رفت تا نمایش نامه هایی را که تهیه کرده بود با شرکت ارحام صدر و بازیگران گروه او برای رادیو ضبط کنند.
پرویز خطیبی می نویسد: « این نخستین بار بود که من ارحام صدر را از نزدیک می دیدم. خیلی جدی و رسمی با هم سلام و علیک کردیم ودست دادیم. گفت: نمایش تازه مرا دیده اید؟ گفتم نه و فکر نمی کنم فرصتی برای تماشای آن داشته باشیم چون فردا صبح زود عازم تهران هستیم. گفت: همین امشب بیایید. خیلی مایلم شما این نمایش را ببینید.»
آن شب خطیبی، نادری و نوذری در محل تئاتر جدید ارحام صدر که خود او و دوستانش برپاکرده بودند حاضر می شوند. این سه نفر که برای ضبط چند گزارش در بازار بزرگ اصفهان و خیابان چهارباغ ساعت ها پرسه زده و روز سخت و خسته کننده ای را گذرانده بودند، بدون هرگونه فرصتی برای تجدید قوا در صندلی های ویژه میهمانان در ردیف اول تئاتر ارحام قرار گرفتند: « من که با اشتیاق فراوان غرق تماشا بودم پس از ده دقیقه خوابم برد. ناگهان از خواب پریدم و ارحام صدر را دیدم که به جلوی صحنه آمد و پایش را به زمین کوبید و با همان لهجه شیرین فریاد زد: یعنی ما آنقدر بی مزده ایم که مردم تو سالن خوابشان می برد؟ با شنیدن این حرف تماشاگران قهقهه را سردادند و ناگهان صدها جفت چشم متوجه ما شد و من چنان خجالت زده شدم که نمی دانستم چه کنم.» پشت صحنه پس از عذرخواهی از ارحام صدر او با لبخند به خطیبی می گوید: « اینجا همه مردم به شوخی های من عادت کرده اند.» این مطلب واقعیت داشت و بعدها یک شب که رییس برق اصفهان به تماشای برنامه ارحام صدر آمده بود، او به طور فی البداهه مطلب تازه ای را روی صحنه عنوان کرد: «به خدا این آقای رییس اداره برق ما خیلی ماهه چون نور چراغ برق شهر ما هم به اندازه نور ماهه!»
در پایان این مطلب در کتاب خاطراتی از هنرمندان نوشته شده است: «آن چه مسلم است ارحام صدر را نمی توان با بازیگران تئاتر سنتی مقایسه کرد ولی سبک کار او در حقیقت چیزی است بین تئاتر سنتی و تئاتر امروز. به این صورت که نمایشنامه نویس
– مهدی ممیزان – داستان را می نوشت ولی ارحام صدر در شب نمایش به مقتضای زمان جملاتی را به آن اضافه می کرد و از قضا این همان چیزی بود که تماشاگران می خواستند و به آن عادت داشتند. در یک کلام ، اگر کسی سه شب متوالی به تماشای نمایش های ارحام صدر می رفت هرشب جمله تازه ای از دهان او می شنید. برای این بازیگر پرقدرت هیچ قاعده و قانونی وجود نداشت مگر جلب رضایت مردم. مردمی که هنوز هم به یادر ارحام صدر هستند و کارهای گذشته اش را تحسین می کنند.»
منبع : صدای آمریکا / فيروزه خطيبی
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:19 توسط امید صیادی
|
به یاد رنه مگریت؛ نقاش سورئالیست
 
رنه مگريت از شاخص ترين نقاشان سبک سورئاليسم ، ۱۱۰ سال پيش در آستانه فصل سرد زمستان به دنيا آمد. ۲۱ نوامبر ( اول آذر) صد و دهمين سالگرد تولد رنه مگريت از پيشروترين و جنجالی ترين نقاشان قرن بيستم است . رنه مگريت که الهام بخش بسياری از هنرمندان مدرن چون اندی وارهول بوده است، در ۲۱ نوامبر ۱۸۹۸ در شهر لسين بلژيک به دنيا آمد و نقاشی را از ۱۲ سالگی اغاز کرد.
مادر رنه در سال ۱۹۱۲ با سپردن خود به دست امواج رودخانه سابره در بلژيک خودکشی کرد و رنه مگريت در ۱۴ سالگی شاهد بيرون کشيدن جسد مادراش از رودخانه بود .

تاثير اين تصوير را می توان در آثار نقاشی او بين سال های ۱۹۲۷ و ۱۹۲۸ ديد. در اين آثار، رنه مگريت انسان هايی را تصويرکرده است که صورتشان با لباس هايشان پوشانده شده است.
آثار مگریت هم اکنون جزو گرانترین نقاشیهای معاصر به شمار میآیند.
رنه مگريت ابتدا با عنوان دستيار طراح کاغد ديواری در يک کارخانه مشغول به کار شد اما در سال ۱۹۲۶ با امضای قرادادی با گالری مرکزی بروکسل پايتخت بلژيک ، توانست تمام وقت به کار نقاشی بپردازد. اين نقاش معروف سوررئال اولين نمايشگاه خود را در سال ۱۹۲۷ يعنی ۸۱ سال پيش در بروکسل برپاکرد اما با سردی منتقدان روبرو شد و به همين خاطر به پاريس نقل مکان کرد.
جايی که با آندره برتون بنيانگذار سبک سوررئاليسم و ديگر سوررئاليست ها آشنا شد و اين آشنايی سبب شد تا آثار بعدی خود را در چهارچوب اين سبک خلق کند.
از جنجالی ترين آثار نقاشی رنه مگريت می توان به تابلوی «اين يک پيپ نيست » اشاره کرد.
در اين اثر که در سال ۱۹۲۹ خلق شده، مگريت يک پيپ کشيده و زير آن به زبان فرانسه نوشته است: « اين يک پيپ نيست». ميشل فوکو، فيلسوف و متفکر معروف فرانسوی و نظريه پرداز پست مدرنيسم، در مورد اين تابلوی رنه مگريت کتابی نيز به همين نام نوشته است که در ايران با ترجمه مانی حقيقی منتشر شده است.
در سایت رسمی رنه مگریت آمده است که این نقاش بلژیکی خود در مورد آثارش می گويد: «نقاشی های من تصاويرمرئی هستند که هيچ چيزی را پنهان نمی کنند. آن ها به نظر اسرارآميز می رسند. وقتی کسی آثار مرا می بيند يک سئوال ساده می پرسد: معنی اين چيست؟ آهيچ معنايی ندارد زيرا رمزالودگی هم فارغ از معناست. غيرقابل درک است.» ( منبع نقل قول : سايت رسمی رنه مگريت )
از ديگر آثار مطرح اين نقاش آوانگارد می توان به تابلوهای شرايط انسان، رازهای افق، اتاق شنود، جادوی سياه و پسرانسان اشاره کرد. شماری از مجموعه آثار او که در آن عناصر داخل تابلو به رنگ و شکل آسمان آبی در می آيند و يا موجوداتی که نيمه ماهی و نيمه انسان هستند از مشهورترين آثار او به حساب می آيند. رنه مگريت که در طول عمر ۶۸ ساله خود در حدود ۱۳۰۰ اثر هنری خلق کرد ، در ۱۵ اوت ۱۹۶۷ چهل و يک سال پيش ، بر اثرسرطان در بروکسل درگذشت .
آثار نقاشی او هم اکنون جزو گران ترين تابلوهای نقاشی معاصر به حساب می آيند.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 1:49 توسط امید صیادی
|
گزارشی از بیست و سومین سالگرد خاموشی غلامحسین ساعدی
دوم آذر، ۲۳ سال از خاموشی غلامحسین ساعدی یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ایران گذشت. به همین مناسبت در هوای سرد و آسمان ابری پاریس، گروه پرشماری از ایرانیان پاریس، دوستان، همسر ایشان خانم بدری لنکرانی و علاقهمندان به آثار ساعدی در قطعهی ۸۵ گورستان پرلاشز پاریس در نزدیکی آرامگاه صادق هدایت گرد آمدند تا یاد او را گرامی بدارند.
ساعدی معروف به گوهرمراد متولد ۱۳۱۴ در تبریز، یکی بزرگترین نویسندگان معاصر ایرانی است. از داستان «گاو» او در مجموعهی «عزاداران بَیَل» فیلمی به همین نام ساخته شده است که موفقیتی کمنظیر داشته است. ساعدی تحصیلات خود را با درجهی دکترای پزشکی، گرایش روانپزشکی در تهران به پایان رساند. او روز شنبه دوم آذر ۱۳۶۴، در چنین روزی در سن ۵۰ سالگی در پاریس درگذشت و در گورستان پرلاشز در کنار صادق هدایت، به خاک سپرده شد. از مراسم بزرگداشت غلامحسین ساعدی در بیست و سومین سالگرد خاموشی او در گورستان پرلاشز گزارشی تهیه کردهام.

ابتدا محمد جلالی، میمسحر، شاعر ایرانی مقیم پاریس خطاب به دکتر غلامحسین ساعدی با گرامی داشت یاد او گفت:
۴۹ سالهای که با زندگیاش و آثاری که بر جای نهاد نشان داده است که دلش همواره برای سعادت و آزادی نوع انسان و به ویژه برای هموطنانش میتپید. ساعدی گذشته از جایگاه والایش در داستان و رمان معاصر نشان داد اگر نمایشنامهنویس جدید و تئاتر مدرن در ایران بنیهای یافت، او یکی از ستونها و بنیادهای آن بود. اگر فیلمی ساخته شد که در سینمای ایران تحولی ایجاد کرد، ساعدی داستاننویس و یکی از مهمترین فیلمنامهنویسان ایران بود.
 غلامحسین ساعدی، نویسنده معاصر ایران
اگر منوگرافی یا تکنگاری و نوشتهای در زمینهی مردمشناسی برای آشنایی ایرانیان با ویژگیهای فرهنگی و اقلیمی مردم نواحی پرت افتادهی سرزمین ما در ایران رایج شد، باز هم ساعدی از پایهریزان و آغازگران این راه بود.
سرانجام اگر برای دفاع از آزادی بیان و قلم کوششی صورت گرفت و اعتراضی شد ساعدی از رساترین صداهای روزگار خود بود. ما در سال ۱۹۸۶، جسم تو را در این خاک به ودیعت نهادیم، اما گوهر وجودی تو در میان ما و با ما همراه است.
در این روزگار بد که بوی بهبودی از اوضاع جهان به مشام نمیرسد، یاد تو و روش تو هم در شیوهی زیستن و هم در آفرینش هنری و فرهنگی و ادبی برای بسیاری از ما آموزنده و نیروبخش است و همچنان برای بسیاری از جوانان آموزنده و نیروبخش خواهد بود. اگرچه اضطرابات و دغدغههای انسانی تو در این سالهای سیاه، نزد بسیاری از میان جامعهی روشنفکری و فرهنگی رنگباخته مینماید و با نهایت تأسف در ظاهر امر به مذهب منسوخ پیوستهاند، با این همه یادآوری این اضطرابات تو و دلنگرانیهای تو، به ویژه در این روزهای نه چندان سپید، امیدبخش دلها و انگیزانندهی بسیاری از جانهای جوان تواند بود.
 مراسم یادبود غلامحسین ساعدی / عکس: ایرج ادیبزاده
زیرا همواره سخنت این بود که یاران دست روی دست نگذاریم. باید این وطن سوخته را از نو بسازیم. تبعیدیان باید جهانیان را از بیدادی که بر مردم ایران میرود، آگاهانند و هنر و فرهنگ، اصیلترین و مشروعترین و غرورانگیزترین دستمایهای است که ما را در این مسیر یاری خواهد کرد. همواره میگفتی و از زبان رازی میگفتی «که آنکه فرهنگ نورزد به چه ارزد؟» و از ایرانیان میخواستی که فرهنگ بورزند و همواره خاری در چشم فرهنگستیزان و خرافهگستران حاکم بر ایران باشند. از مهاجران دوران صفوی سخن میگفتی و مکتب اکبرشاه را در هندوستان به یاد شاعران و نقاشان و هنرمندان میآوردی. از اهل قلم و هنر یونان در دوران استبداد سرهنگان سخن میگفتی. اینها آرزوهای والای تو بودند هنگامی که در ساعت پنج صبح در طبقهی چهارم بیمارستان سنتتوان در پاریس قلبت از تپش باز ایستاد.
 مراسم یادبود غلامحسین ساعدی / عکس: ایرج ادیبزاده
بعد از محمد جلالی، میم سحر، صدرالدین زاهد، کارگردان تئاتر ایران خلاصهای از یک داستان کوتاه غلامحسین ساعدی به نام «همهمههای بینام و نشان» را خواند که مفهوم آن مرگ بود.
در پایان این مراسم از ابراهیم مکی، نمایشنامهنویس ایرانی مقیم پاریس دربارهی اهمیت کارهای نمایشی ساعدی پرسیدم. او میگوید:
ارزش کار ایشان را نمیتوان در عرض یکی، دو دقیقه گفت. میدانید که ساعدی آدم چندوجهی بود و در جنبههای مختلف، فعالیتهای بسیار درخشانی داشت که یکی از آنها نمایشنامهنویسی بود.
یکی از جنبههای خیلی مهم و اساسی کار ساعدی که مجدداً جنبههای اجتماعی و سیاسی تئاتر ایرانی را به آن برگرداند، همین مسالهی متعهد بودن آقای دکتر ساعدی است.
به عنوان یک آدم متعهد و انساندوست و آزادیخواه بود و این را در تمام آثار او میتوانیم به خوبی ببینم. او مجدداً تئاتر ایران را از این جنبه پایهگذاری کرد. البته از جنبههای دیگر از لحاظ روانشناسی نمایشنامهای است، به خصوص نمایشنامهی «دعوت» که میبینیم چقدر قشنگ توانسته است پرسوناژ را معرفی کند.
به هر حال، ساعدی جنبههای مختلفی را به تئاتر ایران برگردانده و یادش همیشه برای ما زنده است که در این فرصت مختصر نمیتوان همهی آنها را توضیح داد.
 مزار غلامحسین ساعدی/ عکس: ایرج ادیبزاده
سرانجام از داریوش آشوری، نویسندهی ایرانی که در مراسم حاضر بود دربارهی تأثیر کارهای داستانی و نمایشی و تکنگاری ساعدی بر ادبیات معاصر ایران و نیز از خاطرات او پرسیدم. تا آنجایی که به خاطر دارم، دوران جوانی ما که جماعتی بودیم در نیمهی دههی ۴۰، در عرصهی قلم و ادبیات پیدا شد. ساعدی هم یکی از همین چهرهها بود و در دورانی هم با با یکدیگر دوستی نزدیکی داشتیم. او خیلی پرکار بود.
کدام جنبه از کار ساعدی را قوی میدانید؛ داستاننویسی،نمایشنامهنویسی یا تکنگاری؟ به نظر من بعضی از داستانهای کوتاه او خیلی خوب هستند. آن زمانها نمایشنامههایش را هم دیده بودم. بیشتر تم سیاسی و جنبهی مبارزاتی آنها بود که جلب توجه میکرد و انسان را جذب میکرد. قدرت تخیل فوقالعادهاش در داستانهای کوتاهش بیشتر از همه جا متجلی است.
خاطرهای هم از ساعدی دارید؟ بله، ما شبها و روزهای بسیاری با هم بودیم، با هم سفر رفتیم، به واسطهی پروژهی تحقیقاتی که ساعدی داشت با هم در بندرعباس و بندر لنگه حضور پیدا کردیم.
ایام جوانی بود و شوخی و خندهی بسیار، بحث و گفت و گوهای فراوان. به هر حال روزگار خوشی بود.
حرف آخر اینکه در مورد ساعدی بسیار گفته و نوشتهاند با این نوشتهی امیرحسین چهلتن از نویسندگان معاصر ایران این گزارش را پایان میبرم: او به پاریس رفت که بمیرد، همان کار که هدایت کرد. ساعدی نوشته بود از دو چیز میترسم یکی از خوابیدن، یکی از بیدار شدن.. . او کی برخواهد خاست تا کابوس دراز مرگ را به ما بگوید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منبع : رادیو زمانه / ایرج ادیب زاده adibzadeh@radiozamaneh.com
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:32 توسط امید صیادی
|
واتیکان جان لنون، خواننده فقید گروه بیتلز را به خاطر اظهاراتی که در سال 1966 بیان داشته بود بخشیده است.
جان لنون در سال 1966 به یک روزنامه بریتانیایی گفته بود که گروه بیتلز پرطرفدارتر از عیسی مسیح است.
روزنامه نیمه رسمی اوسرواتوره رومانو که در مقر کلیسای کاتولیک در واتیکان منتشر می شود با ستایش از جان لنون نوشته است که او تنها قصد خودنمایی داشت.
جان لنون در آن مصاحبه همچنین گفته بود که نمی داند از میان میسیحیت یا راک اند رول کدام یک زودتر از یادها می روند.
این اظهارنظر جان لنون در آن زمان باعث جار و جنجال هایی در آمریکا شد. صفحه های موسیقی آنها آتش زده شد، رادیوها پخش موسیقی آنها را ممنوع اعلام کردند و کنسرت های آنها لغو شد.
خبرنگار بی بی سی در واتیکان می گوید که روزنامه اوسرواتوره رومانو اخیرا با یک سردبیر جدید منتشر می شود که دیگر تنها برنامه های روزانه پاپ بندیکت شانزدهم، رهبر کاتولیک های جهان را منعکس نمی کند و موضوعات دیگر را نیز مدنظر قرار می دهد.
جان لنون شامگاه هشت دسامبر ۱۹۸۰ در نیویورک با شلیک چهار گلوله توسط مارک دیوید چپمن به قتل رسید.مرگ نابهنگام جان لنون در چهل سالگی و در اوج محبوبیت، احساسات جهانیان و بویژه مردم بریتانیا را سخت برانگیخت.
جان لنون ساعاتی پیش از آن که به قتل برسد، نسخه یکی از آلبومهای خود را برای دیوید چپمن امضا کرده بود. چپمن که خود را به عنوان یکی از هواداران لنون معرفی کرده بود، ساعاتی بعد، او را به هنگام ورود به مجتمع آپارتمانی محل سکونتش هدف گلوله قرار داد.
جسد جان لنون دو روز بعد از قتل او در گورستانی در نیویورک سوزانده شد و خاکسترش نزد همسر او، یوکو اونو باقیست.
منبع : بی بی سی فارسی
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 1:9 توسط امید صیادی
|
یادی از آلبر کامو
هفتم نوامبر سالروز تولد آلبر کامو، یکی از نویسندگان پرآوازهی قرن بیستم و از فیلسوفان اگزیستانسیالیست است. کامو به خاطر نوشتههای ادبی و مقالات فلسفی خود در سال ۱۹۵۷ جایزه ادبی نوبل را برنده شد. نگاه مختصری داریم به زندگی و آثار این نویسنده.
روز هفتم نوامبر در حالی تولد نودوپنج سالگی آلبر کامو را جشن می گیریم که نزدیک به چهل و هشت سال از مرگ این نویسنده بزرگ فرانسوی گذشته است. آلبر کامو در هفتم نوامبر سال ۱۹۱۳ در دهکدهی مون داوی، نزدیک به شهر قسطنطنیه در الجزایر از پدری فرانسوی تبار و مادری اسپانیایی به دنیا آمد. یک سال بعد از به دنیا آمدن او پدرش در جنگ جهانی اول کشته شد و کودکی کامو با تنگدستی سپری شد. کامو همیشه با سپاس از گذشته یاد کرده است. او میگوید:
«خانوادهای که تقریبا هیچ چیز نداشت و به هیچ چیز رشک نمیورزید، صرفا به خاطر آرامش ویژهاش، به خاطر غرور و فخر طبیعی و منحصر به فردش به من عالیترین درسها را داد"»
آغاز فعالیت ادبی کامو در سال ۱۹۳۲ شروع به کار نویسندگی کرد و تعداد زیادی داستان و رمان از خود به جای گذاشت که از مهمترین آنها میتوان به "بیگانه" (۱۹۴۲)، "طاعون" (۱۹۴۷) و همچنین مجوعه مقالات "افسانه سیزیف" اشاره کرد. وی نمایشنامههایی نیز با عنوان "شورش آستوری ها" (۱۹۳۶)، "کالیگولا" (۱۹۴۵)، "حکومت نظامی" (۱۹۴۸) و "درستکاران" (۱۹۴۶) را منتشر کرده است.
از کامو مقالات زیادی درباره آثار سارتر، داستایوفسکی و کافکا به جا مانده و آثار این نویسنده تاکنون به ۳۲ زبان دنیا ترجمه شدهاند. این نویسندهی پرشور در سال ۱۹۴۷ نخستین جایزه ادبی خود به نام critic را برای "طاعون" دریافت کرد. ده سال بعد مطبوعات با تیتر درشت خبر دادند که آلبر کامو جوانترین برنده جایزه نوبل ادبیات شده است.
زندگی پرتلاطم
عصر کامو، عصر آرامش و صلح نبود و او به نسلی تعلق داشت که عمیقا تحت تاثیر شرایط تاریخی بود. هجوم اتفاقات پی در پی دهههای اول قرن بیستم و تحولاتی که اروپا و دنیای آن زمان را درگیر خود کرده بود در آثار و نوشتههای کامو بی تاثیر نبودند. این نویسنده پرآوازهی فرانسوی، بیست سال داشت که هیتلر در آشفته بازار سیاسی دهه سی به قدرت رسید . کامو همچنین ظهور چندین دولت توتالیتر، اضمحلال جنبشهای سوسیالیست و لیبرال در اروپا، "تصفیه روسیه"، تروریسم و شکنجههایی را که پلیس در اروپا به راه انداخت و تمامی جنگ و اردوگاههای زندانیان را دید و تجربه کرد و در نهایت، جنگ ویتنام در اوج خود بود که کامو درگذشت.
آلبر کامو از جمله روشنفکرانی بود که لحظهای نسبت به تحولات دوران خود ساکت ننشست. او در راه مبارزه با نازیسم در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی " نبرد" شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامهنگاری زیرزمینی کرد. کامو در این گروه مقاومت با ژان پل سارترنیز آشنا شد. پس از جنگ در اعتراض به عضویت اسپانیا در سازمان ملل از یونسکو استعفا داد - آن زمان ژنرال فرانکو رهبری اسپانیا را به عهده داشت.
آثار اتفاقات تاریخی و اجتماعی در آثار کامو تمامی این رخدادها در آثار کامو بی تاثیر نبود. به عنوان مثال اعتراض او را نسبت به روند رو به رشد زندگی صنعتی میتوان در رمان "طاعون" جستجو کرد. در "طاعون" با شهری مواجه هستیم که زشت و بدریخت است وشهروندانش برای پولدار شدن زیاد کار میکنند. در اعتراض به این زشتی و افسار گسیختی برای طلا و ثروت، نویسنده "طاعون" را بر مردم شهر نازل میکند. از سوی دیگر کامو فلسفه خوشبختی را حتی در مرگ هم جستجو کرد. در رمانهایی چون "طاعون" و "بیگانه" مرگ به راحتی گریبان شخصیتهای قصه را میگیرد در حالی که زندگی و شوق وشور و امید به آن در لابهلای صفحات این رمانها موج میزند.
در رمان "طاعون" این بلا گریبان شهری بی کبوتر و بی درخت و بی باغ را میگیرد. شهری که درآن نه صدای بالی هست، نه خش خش برگی، و تغییر فصلها را تنها در آسمان میتوان دید و بهار را از سبدهای گلی که بچههای گل فروش از اطراف به شهر آوردهاند. اما در همین شهر طاعون زده شوق زندگی را میتوان حتی در طنین بوقهای ماشینهای نعش کش نیز یافت. در رمان "بیگانه" نیز با مردی مواجهایم که رفتارش برای خواننده و دیگر شخصیتهای داستان غریب و بیگانه است. بیگانهی کامو به علت قتل محکوم به مرگ میشود و البته خود نیز باور دارد که بیهوده زنده است. ولی این شخصیت درنهایت به شدت دلبسته زندگی است. در حقیقت کامو در این آثار با بیهوده انگاشتن زندگی و این که پایان هر زندگی مرگ و نیستی است معنی تازهای به حیات و ادامه آن بخشیده است. آلبر کامو روز چهارم ژانویه ۱۹۶۰، در روزهایی که مشغول نوشتن رمانی به نام "مرد اول" بود با اتومبیلی که رهسپار پاریس بود با درختی تصادف کرد و کشته شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منبع : دویچه وله / مریم افشنگ
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:52 توسط امید صیادی
|
ونگوگ چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند؟
لو مارینوف، فیلسوف کانادایی کتابی به نام «افلاطون به جای پروزاک» نوشته است. او در این کتاب ادعا میکند از فلسفه نیز میتوان همچون «پروزاک»، به عنوان دارویی علیه افسردگی استفاده کرد.
مارینوف اولین مدعی این میدان نیست. رقیب تراشیدن برای داروهای ضدافسردگی چنان جذابیتی دارد که تاکنون خیلیها در این زمینه بخت خود را امتحان کردهاند.
نمونه معروف ديگری که پيش از مارينوف برای نسخههای روانپزشکان حريف پيدا کرد، آلن دوبوتن سويیسی بود که در کتاب پرفروشش «پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند؟» به خوانندگان توصيه میکند به جای قرص و کپسول به سراغ نوشتههای مارسل پروست بروند. اگر حرف اين دسته از نويسندگان را بپذیریم که افلاطون یا پروست میتوانند زندگی ما را شادتر کنند آیا در میان نقاشان نیز به همین سیاق، میتوان کسی را یافت که ما را از افسردگی برهاند؟ ونگوگ چطور؟ آیا او میتواند زندگی ما را تغییر دهد؟ از نظر اکثر مردم، ونگوگ ممکن است روی بهتر نقاشی کردن ما تاثیر بگذارد، اما چیز دیگری برای آموختن نخواهد داشت. ماجرای جنون ادواری او مشهورتر از آن است که کسی با شنیدن نام ونگوگ به یاد شادمانه زیستن بیفتد. با این حال و برخلاف انتظار بيشتر مردم، نقاش هلندی، همه عمرش را به کشيدن تابلو يا ديوانهبازی نگذرانده است. زندگی او جنبه دیگری نیز داشت که تا کنون کمتر درباره آن حرف زدهاند. وقتی ونگوگ هنوز خیلی جوان بود به خانوادهاش گفت میخواهد کلام خدا را در تمام جهان بپراکند. برای انجام این کار، او سالها سعی کرد تا وارد مدارس علوم دینی شود، اما به نتیجهای نرسيد. بالاخره پس از چند بار شکست خوردن در امتحانات ورودی، از خیر کشیش شدن گذشت.
 پرترهای که برای گوگن کشيد / منبع
با اینکه ونگوگ هرگز نتوانست ردای کشیشان را به تن کند، مدتی از عمرش را به عنوان واعظ در مناطق فقیرنشین و محلات معدنچیان به وعظ و خطابه گذراند. امروزه اينگونه واعظان را در اصطلاح «روحانی بدون لباس» میخوانند. گفته میشود ونگوگ در سالهای «بیلباسی» به نقاشی به عنوان موضوعی درجه دو نگاه میکرده و حواس او بيشتر پیِ هدايت بندگان گمراه بوده است تا کشیدن گل و بلبل. خوشبختانه عاقبت استعداد ذاتیاش او را از بالای منبر به سوی بوم نقاشی کشاند. هرچند برای او نقاشی کردن نيز بخشی از ماموريت مقدسش به شمار میرفت.
ونگوگ به اطرافیانش گفته بود همه هنرمندان بزرگ، حاملان پیام الهیاند با این تفاوت که بعضیها حرفشان را با کتاب میزنند و بعضیها با نقاشی. عقیده او درباره هنر، کمی شعاری و حتی زمخت به نظر میرسد با این همه، خود او امیدوار بود با نقاشی کشیدن بتواند خلایق گمراه را به راه راست هدایت کند. کاری که با موعظههایش نتوانسته بود انجام دهد. برای آدمهایی که استعداد افسردگی دارند، همیشه چیزی پیدا میشود که آزارشان دهد، چه رسد به اینکه مثل ونگوگ مدتی از عمر خود را در میان بینوایان بگذرانند. او که میخواست پیام خدا را در سراسر زمین گسترش دهد با واقعیت خشن زندگی مردمی روبهرو شد که مشقت و پوچی زندگی روزمرهشان جايی برای انديشيدن به امور ماورايی باقی نمیگذاشت. ونگوگ خیلی زود به این حقیقت پی برد که کارگر فقیری که شام شبش تنها چند سیبزمینی است، گوشش به موعظه هیچکس بدهکار نخواهد بود. بعدها همسایگان ونگوگ به یکی از زندگینامهنویسان او گفتند در آن سالها، صدای گریه ونسان جوان هر شب از کلبهاش شنیده میشد.
 سيبزمينی خورها / منبع
از سال ١٨٨٠، یعنی همان سالی که پس از آن دیگر بالای «منبر» نرفت، نقاشی برای او بدل به موضوعی بسیار جدی میشود. آثار ابتدایی او بیشتر درباره رنج و فقر مردمی است که پیش از آن برایشان موعظه میکرد. تابلوهای این دوره از زندگی ونگوگ با طیفی از رنگهای قهوهای و تیره کشیده شدهاند و در آنها خبری از رنگهای تند و درخشانی که امروز به عنوان یکی از مهمترین خصائل آثار او میشناسند، نیست. مهمترین اثر او در این دوره، تابلویی به نام «سیب زمینی خورها» است. این نقاشی میتواند نمونه خوبی از آثار آن سالهای ونگوگ باشد: پنج ژندهپوش در اتاقی کوچک و کم نور، گرد ظرفی سیب زمینی حلقه زدهاند. فضای غمگین این تصویر، مثل بقیه نقاشیهای او، بازتابدهنده روحیه نقاش است. پس از پنج سال کشیدن تابلوهای تیره، برادر کوچکتر ونسان به او پیشنهاد کرد تا سبک خود را تغییر دهد. او معتقد بود نقاشیهای امپرسیونیستی بهتر میفروشند.
ونگوگ که در فروش تابلوهایش توفیقی نداشت، بلافاصله حرف برادرش تئو را پذیرفت و تصميم گرفت سبک جديد را امتحان کند. آن روزها مکتب امپرسیونیسم از دوران اوجش دور شده بود، ولی به هرحال نقاشیهای این سبک هنوز هم هواخواهان بسياری داشت و مشتری پيدا کردن برای اين آثار سادهتر از سبکهای قدیمیتر بود. این به معنای آن نیست که همه نقاشان امپرسیونیست، عاقبت به خیر میشدند. برای مثال، در سال ۱۸۷۵ هنرمندان بزرگ این سبک مجبور به حراج تعداد زیادی از شاهکارهایشان شدند تا کمی پول جمع کنند، با این حال حق با تئو بود و شرطبندی روی این مکتب نقاشی از بقیه مکاتب، ریسک کمتری داشت. از آنجا که اکثر نقاشان امپرسيونيست در فرانسه زندگی میکردند نقاشیهايشان نیز از حال و هوای هنری آن روزهای فرانسه ـ به خصوص پاريس ـ تاثير میگرفت.
 روسپی / منبع
اگر فضای هنری را با هوا مقایسه کنیم، میتوانیم بگوییم در پاریسِ دهه ۸۰ قرن نوزدهم، نسیمی از جانب مشرق وزیدن گرفته و تمام گالریهای آن شهر را درنوردیده بود.
تماشاخانههای پاریس، يکباره پر شد از محصولات هنری ژاپن، از کیمونو گرفته تا نقاشی. برای فرانسویانی که قرنها به دیدن تابلوهای اروپایی عادت کرده بودند، باسمههای ژاپنی با آن طرحهای ساده و رنگهای درخشانشان انقلابی در نقاشی به شمار میرفت.
ونگوگ نیز که سرگرم مطالعه آثار امپرسيونيستی بود، مثل خيلی از همدورهایهايش مدتی از وقت خود را صرف کپیبرداری از تابلوهای ژاپنی کرد. نقاشیهای معروف «درخت آلو غرق شکوفه»، «روسپی» و «پل زیر باران» را او از روی تابلوهای هنرمندان ژاپن کشیده است. تاثیر هنر ژاپن روی ونگوگ حیرتآور بود. پس از این دوران او دیگر تابلوهای تیره و غمگین نکشید. هنر ژاپن چنان مسحورش کرد که در نامهای به تئو نوشت: «امکان ندارد کسی هنر ژاپنی را بیاموزد و شادتر نشود». شاید برای ما عجیب باشد که بدانیم کسی چون ونگوگ به نقاشان گمنام ژاپنی غبطه میخورده است، اما علاقه او به هنر این سرزمین، فراتر از موجی بود که در محیط هنری پاریس به راه افتاد و مدتی بعد هم فراموش شد. تنها فایده مدهای هنری آن است که پس از فرو نشستن امواج و از مد افتادن یک پدیده، اکثریت مردم دنبال چیز جدیدتر میروند اما در این میان، اقلیتی هم وجود دارد که از صدقه سر این موج، علاقه واقعی خود را کشف میکند.
 طبيعت بيجان و انجيل گشوده / منبع
اگر بخواهیم تعابیر شاعرانه به کار ببریم، میتوانیم بگوییم پس از هر جذر و مد هنری، بعضیها در کنار ساحل، مروارید پیدا میکنند. نامههای ونگوگ اشاره به همین صید او دارد:
«من به ژاپنیها حسادت میکنم چون در نقاشیهایشان همه چیز سر جای خودش است. هیچ چیز ضعیف ترسیم نشده و به نظر نمیآید که کاری را به شتاب انجام داده باشند. کار کردن آنها به سادگی نفس کشیدن است و با چند ضربه مطمئن هرچه را که بخواهند نقاشی میکنند».
تمرکز روی نقاشیهای ژاپنی حال ونگوگ را، که به پاریس کوچیده بود، بهتر کرد و او دیگر کمتر دچار افسردگیهای شدید و همیشگیاش میشد. برای نقاش هلندی آن آرامش حسرتبرانگیزی که در آثار هنرمندانی از آن سوی اقیانوس یافته بود، تبدیل به معمایی بزرگ شد. نابغهای چون او، آنقدر از نقاشی میدانست که بفهمد کیفیت خاص این تابلوها مسألهای تکنیکی نیست و در جای دیگر ریشه دارد. او برای حل این معما به سراغ فرهنگ ژاپن رفت و بزرگترین کشف زندگیاش را کرد. ونگوگ متوجه شد بسیاری از نقاشان نامدار ژاپن، راهبان بودایی هستند. نفوذ آیین بودا بر هنر ژاپن به ماجرای راهبان نقاش ختم نمیشود. این مذهب نگاه تمام هنرمندان ژاپنی را به جهان تحت تاثیر خود قرار داده است. آشنایی با هنر ژاپن و به خصوص نقاشی این سرزمین، ونگوگ را مفتون اندیشه بودایی کرد. البته او تغییر مذهب نداد. درواقع ونگوگ تا آخر عمر همچنان یک مسیحی مومن باقی ماند، ولی راه و رسم بودا برای او تبدیل به وسیلهای جهت درمان افسردگیاش شد.
گوهر مذهب بودايی، انديشيدن درباره «رنج» است. تمام زندگی بودا به این گذشت که راهی برای معنا دادن به رنج پیدا کند. این فکر که رنج کشیدن میتواند معنایی داشته باشد و جاده شادی با سنگفرشی از مشقت فرش شده است، با طبع افسرده و در عین حال مسیحی ونگوگ جور درمیآمد. او که سالها عادت کرده بود تا از پشت عينک کشيشان به جهان نگاه کند با نوع ديگری از تفکر آشنا شد که همه چيز، حتی ايمان مسيحیاش، را از چشماندازی جديد به او نشان میداد. حاصل اين ديد تازه به زندگی ،نقاشیهايی است که رنگهايشان میدرخشد. ونگوگ چند سال بعد و درجواب دوستش گوگن که از او پرسيده بود:
«آيا میتوانی تصویری بکشی که شخصیت حقیقی خودت را نشان دهد؟» پرترهای ازخودش کشید که در آن چشمهایش را مثل ژاپنیها بادامی و سرش را همچون سر راهبان بودایی تراشیده، نشان داده است.
 لازاروس / منبع
او درباره دلیل این کارش به تئو مینویسد: «خودم را به صورت یک راهب بودایی، یک ستایشگر فروتن بودای جاودانه، نشان دادهام».
آیین بودا، به خصوص در روایت ژاپنیاش، میآموزد که جهان را نمیتوان چنان تغییر داد که ما را نرنجاند. تنها کاری که از ما برمیآید آن است که یاد بگیریم به تکراریترین وقایع زندگی هر روزه دوباره نگاه کنیم. این راه حل به نظر ساده میآید، اما در عمل، سالهای سال طول میکشد تا کسی بیاموزد وقتی بیماری، فقر و تنهایی، دست از سرش برنمیدارند، میتواند مثل ونگوگ به گل آفتابگردان دوباره نگاه کند. در یکی از معروفترین پایانبندیهای تاریخ سینما، قهرمان داستان به شخص دیگری میگوید: «هرچه که پیش آید مهم نیست. پاریس همیشه مال ماست».
به احتمال زیاد، ونگوگ نیز در سالهای بوداییاش عادت کرده بود تا به سبک قهرمان آن فیلم به خود بگوید: «مهم نیست چه بلایی به سرم بیاید. گل آفتابگردان همیشگی است».
او که آن روزها گمان میکرد بالاخره توانسته است بر فسردگی و حتی جنون گاه و بیگاهش چیره شود،با لحن سرخوش و پيروزمندانهای به تئو نوشت: «من اگر این طبیعت دوگانه راهب ـ نقاش را نداشتم مدتها پیش دیوانه شده بودم».
گذشت زمان نشان داد که او قدرت نقاش دیوانه را دست کم گرفته بود. ونگوگ در سال ۱۸۸۸ به آرلس نقل مکان کرد. آرلس، منطقهای خوش آب و هوا بود که او آنجا را به خاطر مناظر طبیعیاش میستود. نامههای ونگوگ پر است از ستایش آسمان شفاف، آبگیرهای زمردین و رنگهای طبیعتِ آن منطقه. البته علت اصلی علاقه او، آنگونه که از نامههایش پيداست، این بود که تصور میکرد ژاپن جایی است شبیه آرلس. ونگوگ در اين ژاپن کوچک، همانطور که آرزو داشت، خود را همچون راهب ـ نقاشان بودایی غرق در طبیعت کرد. گلهای آفتابگردان او حاصل همين روزهای ژاپنی است.
حتی نامههای ونگوگ در اين ايام ديگر نشانی از آن واعظ مسيحی افسرده ندارد و بيشتر ما را به ياد هايکوهای ژاپنی میاندازد: «آیا مذهب واقعی همان چیزی نیست که این ژاپنیهای کوچک به ما میآموزند؟ يکی شدن با طبیعت، انگار که خود نیز یک بوته گل هستند».
 درخت آلو غرق شکوفه / منبع
او تصمیم میگیرد دوست قدیمیاش را در این حال خوش شریک کند. گوگن هم که مثل او هنر ژاپن را بسیار دوست داشت و حتی تابلویی از بودا به نام «نیروانا» نقاشی کرده بود، دعوت ونگوگ را پذیرفت و به آرلس رفت. کسی به طور دقیق نمیداند بین دو نقاش چه گذشت. اقامت گوگن در ژاپن کوچک، نه هفته بیشتر دوام نیاورد. رابطه بین آن دو به تدریج به اختلاف گرایید و دست آخر پس از آخرین مشاجره، ونگوگ با تیغ به گوگن حمله کرد. گوگن از آرلس گریخت و دیگر هرگز بازنگشت.
ماجرا سريعتر از آن اتفاق افتاد که ونگوگ بتواند جلويش را بگيرد. در نامههایی که او پس از رفتن گوگن به تئو نوشته است، به وضوح میتوان سرخوردگی و هراسش را از بازگشت جنون کهنهاش دید. این حادثه به او نشان داد که راهب درونی همچنان از نقاش شوریده ضعیفتر است. ماجرای مشهور «گوشبری» نيز در همين روزها اتفاق میافتد. بعضیها میگویند او میخواست گوش خود را به زنی که عاشقش بود، هدیه کند و در بعضی روایات هم گفتهاند او روزی جلوی آینه ایستاد و با خود فکر کرد گوشهای به اين بزرگی احتیاج به اندکی هرس دارد. اما این اقدام او تنها به فاصله یک روز پس از قهرکردن گوگن، بیشتر از همه حدس آن دسته از زندگینامهنویسانش را تقویت میکند که معتقدند ونگوگ از دست خود چنان خشمگین بود که میخواست خودش را به شدیدترین وجه ممکن تنبیه کند.
به هرحال کار او هر دلیلی که داشته باشد، مسلم است که ونگوگ دوباره تعادل خود را از دست داده بود و از قضا خودش بهتر از هر کسی این موضوع را میدانست. از این رو یک ماه بعد از رفتن گوگن، به بخش روانی بیمارستانی در همان نزدیکی مراجعه کرد. کاری که تا پیش از آن از انجامش ابا داشت. از بخت بد، او در زمانهای به دنيا آمده بود که روشهای معالجه جنون ادواری چندان کارساز نبودند و پزشکان نمیتوانستند کمک زیادی به او بکنند. همسایگان ونگوگ، که به احتمال زیاد در زندگی روستاییشان تفریحی جز زیر نظر گرفتن تازهواردان نداشتند، به سرعت فهمیدند اوضاع از چه قرار است. دو ماه بیشتر از معالجات او نگذشته بود که پلیس محلی، خانهاش را مهر و موم کرد و از او خواست که منطقه را ترک کند، زیرا ۳۰ نفر از همسایگان، علیه دیوانه مو قرمزی که در محله آنها زندگی میکرد، شکایت کرده بودند. ونگوگ به ناچار به «سنت رمی» رفت و تا آخر عمر، ژاپن کوچک و آفتابگردانهايش را ندید. اولین کار او در موطن جدیدش، مراجعه به تیمارستان بود. بسیاری از شاهکارهای او در اتاق تیمارستان «سنت پُل» کشیده شدهاند. تابلوی بسیار مشهور «آسمان پرستاره»، حاصل شبهایی است که او از پنجره اتاقش به آسمان نگاه میکرد. اتاق او در تیمارستان بیشتر شبیه سلول بود و پنجرههایش نیز مثل زندان، میلههای فلزی داشتند، هرچند چون او با پای خود آمده بود میتوانست آزادانه در تمام محوطه بگردد و هر زمان که دلش خواست آنجا را ترک کند. شاید هر کس دیگری به جای ونگوگ بود، عمر هنریاش در آن تیمارستان به پایان میرسید. چه بسا که خود او هم اگر تجربه روزهای بوداییاش را نداشت، در «سنت رمی» به آخر خط رسیده بود. اما او در فاصله بين حملههای عصبیاش وقت را تلف نمیکرد و به جای شکايت از روزگار، نقاشی میکشيد زیرا «ستایشگر فروتن بودا» یک چیز را به خوبی آموخته بود: از درون اتاق یک تیمارستان و حتی از پشت میلههای موازی هم میتوان آسمان پرستاره را تماشا کرد. در بهار سال ۱۸۹۰ به او مژده دادند که دکتری به نام پل گاچت در درمان بیماران روانی موفقیت بسیاری کسب کرده و ممکن است بتواند به او هم کمک کند.
 پل زير باران / منبع
ونگوگ برای دیدن دکتر گاچت، تیمارستان را به مقصد مطب او در حومه پاریس ترک کرد. امیدواری او به معالجه شدن را میتوان از روی یکی از آخرین تابلوهایی که پیش از رفتن کشیده است، فهمید. این تابلو، تصويری از «لازاروس» است. مردی که عیسی مسیح او را دوباره زنده کرد. نکته جالب این تابلو آن است که لازاروس شباهتی به بقیه نمونههای تاریخ نقاشی ندارد، بلکه مردی است با موها و ریشهای قرمز و چهرهای به شدت شبیه ونگوگ. اميد به دم مسيحايی دکتر گاچت از اين نقاشی هويداست. نخستین عکسالعمل ونگوگ پس از دیدن پل گاچت، ناامیدی است. این آخرین امید ونگوگ نه فقط دم مسیحایی نداشت، بلکه از دید بیمار جدیدش او نیز محتاج معالجه بود. در اولین نامهای که ونگوگ پس از دیدن پل گاچت به برادرش مینویسد، خیال تئو را راحت میکند: «دکتر از من دیوانهتر است». از قرار معلوم تشخیص ونگوگ درباره دکترش چندان هم غلط نبود. معالجات او هیچ تاثیری در حال بیمارش نکرد و حدود سه ماه بعد و در آخرین روزهای ماه جولای، ونگوگ در مزرعهای در حوالی مطب دکتر گاچت به سینه خود شلیک کرد و دو روز بعد در رختخوابش درگذشت، در حالی که آخرین کلماتش این بود: غم همیشگی است.
جدال بین ونگوگِ راهب و ونگوگِ دیوانه به ظاهر با پیروزی غمانگيز و خونين دیوانه تمام شد، اما در واقع آنچه از ونگوگ به جا مانده است و در تمام تابلوهای پس از ۱۸۸۵ او دیده میشود، کوچکترين نشانی از جنون و یا حتی افسردگی ندارد. نقاشیهای او، ميراث راهب درون اوست. زمانی تئو از ونسان پرسیده بود چرا هنر ژاپن این اندازه روی او تاثیر گذاشته است. ونگوگ در جوابش نوشت: «میدانی هنرمند ژاپنی که بدون شک باهوش و نکتهسنج است وقت خود را صرف چه چیز میکند؟ مطالعه افکار بیسمارک؟ نه. او تنها یک تیغه علف را مطالعه میکند». در تابلوی کمتر مشهوری از او به نام «طبیعت بیجان و انجیل گشوده» میتوان نوع نگاه ونسانِ راهب را به روشنی فهميد. او در این تصویر، انجیل بزرگی را در کنار کتاب «شور زیستن»، نوشته امیل زولا روی يک میز نقاشی کرده است. انجیل روی مشهورترین فصل از داستان اشعیای نبی در «عهد عتیق» گشوده شده که به «اشعار بنده رنج کشیده» مشهور است. داستان امیل زولا، که در ظاهر ربطی به کتاب مقدس ندارد، درباره دختری جوان و روستايی است که علیرغم رنج و مشقت بسیار، همچنان زندگی را دوست دارد. ونگوگ با کنار هم نهادن سرود اشعیای نبی و کتاب زولا میخواهد به بیننده بگوید هنرمندان بزرگ همان حقیقتی را بیان میکنند که پیامبران به زبان آوردهاند. این حقیقت که، معنای زندگی و حتی شور ِزيستن را باید در رنج کشیدن پیدا کرد. و مگر نه اینکه «غم همیشگی است؟» در کتابهای تاریخ آمده است که ونگوگ در لحظهای جنونآسا به زندگی خود خاتمه داد. اما شاید آخرين تصميم او چندان هم «جنونآسا» نبوده نباشد. مرگ او باعث شد که ونسانِ راهب بدون مزاحمت همزاد مجنونش تا ابد و با خیال راحت در نقاشیهای ونگوگ به زندگی خود ادامه دهد. به این ترتیب او به همان رستگاری و آرامشی که در آرزویش بود، رسیده است.
همانطور که اشعیای نبی در سرود بنده رنج کشیده ـ نیایش مورد علاقه ونگوگ ـ به مومنانی چون او وعده داده است: «هنگامی که ببیند عذابی که کشیده است چه ثمری به بار آورده، راضی و خشنود خواهد شد... به او مقامی عظیم خواهم داد زیرا که خود را فدا کرد».
منبع:
The treasures of Vincent Van gogh, written by Cornelia Homburg Publisher: Andre Deutsch Ltd
منابع: • آرشيو کامل نامههای ونگوگ (به زبان انگليسی) • ونگوگ در ویکیپدیا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منبع : رادیو زمانه / ارشيا آرمان (رهی)
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:43 توسط امید صیادی
|
انتشار ماجرای عشقورزیهای سوزان سونتاگ
چندی پیش نشریه ایندیپندنت انگلیس از انتشار مجموعهی روزنوشتهای سوزان سونتاگ خبر داد. گویا در این روزنوشتها، زندگی خصوصی سونتاگ و تمایلات بایسـکسشوالش (همجـنـسخواهانه و ناهمـجـنـسخواهانه) آشکار میشود.
«میخواهم هر کاری بکنم، میخواهم همه جا دنبال لذت باشم و هر کجایی که هست به هر شکلی که هست... پیدایش کنم!»
سوزان سونتاگ ۱۶ ساله در سال ۱۹۴۶ این جملات را نوشت. زندگی او که یکی از بهترین نویسندگان، متفکرین و فعالان سیاسی چهار دههی گذشته بوده، پربار و خلاق بوده است. آرای او منتقدین را به همان اندازه که عصبانی کرد، تحت تاثیر هم قرار داد.
 سوزان سونتاگ/ عکس از رویترز
چهار سال پس از مرگ سونتاگ، قرار است خاطرات شخصی او که شامل زندگی خصوصیاش در سالهای نوجوانی و نگاهش به سکس است، منتشر شود. روزنوشتهای او در سه بخش منتشر خواهد شد. اولین بخش از این روزنوشتها با عنوان «تولد دوباره: روزنوشتهای سالهای نوجوانی؛ ۱۹۶۴-۱۹۴۷» ژانویه ۲۰۰۹ توسط انتشارات پنگوئن انتشار مییابد. روزنوشتهای او توسط تنها فرزند او دیوید ریف گردآوری شده و جنبههای پنهانی از زندگی این نویسنده بزرگ را نشان میدهد. روزنوشتهای سوزان سونتاگ که برای اولین بار منتشر میشود، از زمانی آغاز میشود که سوزان ۱۴ ساله است. این نوشتهها تمایلات جنسی او را به زنانی که دو سال بعد ملاقاتشان میکند، نشان میدهد. در یکی از پاراگرافها، سوزان سونتاگ به تمایلات جنسی خود در ۱۵ سالگی اشاره میکند و مینویسد: «خیلی جوان هستم و شاید بدترین جنبهی آرزوهایم دارد بزرگتر میشود... حالا احساس میکنم که تمایلات همجنسگرایانه دارم. نوشتن در این مورد چقدر سخت است!»
در سن ۱۶ سالگی، سونتاگ به اولین تجربهی جنسـیاش اشاره میکند. شریک جـنـسی او، زنی است که سوزان برای پنهان کردن هویتش او را H معرفی میکند:
«شاید مست بودم. با این همه لحظات بسیار زیبایی بود، وقتی که H شروع به عشقبازی با من کرد. قبل از چهار صبح بود که با هم به بستر رفتیم... من کاملاً آگاه بودم که به او تمایل دارم. او هم میدانست...»
آقای ریف در تعطیلات آخر هفتهی گذشته در گفت و گویی تلفنی از نیویورک به مشکلات انتشار چنین نوشتههای شخصی و بیپرده اشاره کرد و به خبرنگار ایندیپندنت گفت: «تصمیم خیلی سختی بود. دلیلش هم این بود که دستم در این تصمیمگیری چندان باز نبود. چون مادرم تصمیم گرفته بود که تمام نوشتههایش را به دانشگاه کالیفرنیا بفروشد. بنابراین به ناچار نوشتههای خصوصیاش منتشر میشدند. به همین دلیل ترجیح دادم خودم این کار را بکنم. تمام سعیام را کردم که نه چیزهایی را که خودم دوست ندارم سانسور کنم و نه حتا چیزهایی را که شاید مادرم ترجیح میداد که دیگران ازش مطلع نشوند.» روزنوشتهای سونتاگ، اشتیاق فراوان او به ادبیات و لیست کردن خواندههایش را هم نشان میدهد. در دو روزنوشت ابتدایی، سونتاگ از بلعیدن آثار آندره ژید و راینر ماریا ریلکه مینویسد. آقای ریف گفت: «او یک اعجوبه بود و میلش هم عجیب و غریب بود. برای آدمهایی مثل ما که اعجوبه نیستیم، خواندن آن همه کتابی که او میخواند، مدت زیادی زمان میبرد. من فکر کنم خوانندگان این کتاب، تقریباً به اندازهی نویسندهاش به آن علاقهمند میشوند. این یکی از دلایلی است که تعداد زیادی از فهرستهای او را در کتاب آوردهام. البته تعدادش بسیار بیشتر از این است.»
 عکس از: متیو بورژوایز
به گفتهی پسر سونتاگ، شخصیت سالهای نوجوانی و جوانی او، خیلی شبیه همان شخصیتی است که او بعدها از او به عنوان مادرش شناخت. سوزان سونتاگ ۱۶ ژانویه ۱۹۳۳ در نیویورک به دنیا آمد. پدر او، جک رزنبلت در چین مشغول تجارت خز بود. سوزان پنج ساله بود که پدرش بر اثر سل درگذشت. هشت سال بعد، مادرش میلدرد با ناتان سونتاگ ازدواج کرد و سوزان و خواهرش، جودیت نامِ خانوادگی پدرخواندهشان را گرفتند. سونتاک تحصیلات آکادمیکش را در برکلی آغاز کرد، اما در ادمه راهی دانشگاه برکلی شد و در آنجا در رشته فلسفه و ادبیات تحصیل کرد. پس از آن هم در دانشگاههای هاروارد و سوربن در رشتههای دینشناسی، ادبیات و فلسفه درس خواند. او در سن ۱۷ سالگی با فیلیپ ریف ازدواج کرد و پس از هشت سال از او جدا شد. کار حرفهای سونتاگ، با انتشار رمانی به نام «خیرخواه» در سال ۱۹۶۴ آغاز شد. اما پس از چندی و با اوجگیری سینما موج نوی فرانسه جذبِ این نوع سینما شد.
در کارنامه کاری خانم سونتاگ، نمایشنامه، مجموعه مقالاتی دربارهی سینما و عکاسی و داستان دیده میشود. اما بهطور کل سونتاگ، به خاطر مقالاتش به شهرت رسید. او به عنوان یک روشنفکر، از منتقدین همیشگی سیاستهای آمریکا بود. او یکی از مخالفان جدی جنگ ویتنام محسوب میشد و به همین دلیل به این کشور سفر کرد تا از نزدیک، فاجعه را لمس کند. نتیجهی این سفر کتاب «سفر به هانوی» بود که در آن انتقادات شدیدی علیه سیاستهای آمریکا مطرح کرد. او عمق فاجعه ویتنام را با این کلمات نشان داد: «نژاد سفید، غدهی سرطانی تاریخ بشریت است.» او در سال ۱۹۷۸ مبتلا به سرطان شد اما معالجه شد. رهآورد سرطان برای این متفکر مشهور کتابِ «بیماری به عنوان استعاره» و پس از آن کتابِ «ایدز و استعارههایش» بود.
سوزان سونتاگ از سال ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۶ و در حالیکه یوگسلاوی سابق درگیر جنگهای نژادی بود، در سارایوو زندگی کرد و در یکی از سالنهای تاتر این شهر، نمایش «در انتظار گودو» را به روی صجنه برد. پس از پایان جنگ، او شهروند افتخاری سارایوو شد. سونتاگ، فجایعی را که در بوسنی اتفاق افتاد با جنگهای داخلی اسپانیا مقایسه کرد. او یکی از مخالفان سزسخت جنگ عراق بود و انتقادات شدیدی به عملکرد آمریکا در زندان ابوغریب وارد کرد. او جوایز متعددی دریافت کرد که از آن همه میتوان به دریافت جایزه صلح ناشران آلمانی در سال ۲۰۰۳ و جایزهی کتاب ملی آمریکا در سال ۲۰۰ اشاره کرد.
سونتاگ ۲۸ اکتبر سال ۲۰۰۴ در سن ۷۱ سالگی در منهتن درگذشت و در گورستان مونپرناس پاریس به خاک سپرده شد. دو روز پس از مرگش، شهردار سارایوو، یکی از خیابانهای این شهر را به نام سوزان سونتاگ نامگذاری کرد.
لینکها • متن خبر در ایندیپندنت • سایت رسمی سوزان سونتاگ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منبع : رادیو زمانه / مجتبا پور محسن mojtaba@radiozamaneh.com
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:30 توسط امید صیادی
|
نگاهی به کتاب «آخرین عشق کافکا»، نوشتهی کاتی دیامانت، ترجمهی سهیل سمی
هستی کافکایی معشوقهی کافکا
«زندگی واقعی و مستقل کتاب، تازه پس از مرگ نویسنده آغاز میشود» کافکا
در جهان ادبیات، نامهایی هستند که فراتر از چهرهای ادبی، در هیات پدیدهای ظاهر شدهاند. پدیدههایی که جهان منحصر به فرد خودشان را اختیار کردهاند و طبیعتاً نفوذ به هزارتوی این دنیاها، جذابیتی است که کمتر علاقهمندی به ادبیات را بینصیب گذاشته است.
یکی از این پدیدهها، فرانتس کافکا است. محاکمه، قصر، مسخ، گروه محکومین و... کافکا فقط بهخاطر این آثار درخشان نیست که سوژهی بحثهای جدی فراوانی شده است. اهمیت فرانتس کافکا، در کافکا بودنش است.
جهان کافکایی
فلاسفهی متاخر، جهان را به مثابهی متن خوانش میکنند و با مردود شمردن معنای یکه، غایت متن را در تاویلناپذیریاش میدانند. به زبان سادهتر، هر چه متنی غنیتر باشد، امکان دستیابی به تاویل یا تاویلهای مشخص از آن محدودتر میشود. بنابراین ارزش متن، در میزان تاویلناپذیریاش است. متنی که آنقدر غنی است که محصور در معنی یا معانی تعریف شده نیست، اعتباری جاودان مییابد. یعنی آنقدر تاویل به دست میدهد که نمیتوان در تاویل یا تاویلهایی خاص محدودش کرد. جهان نویسنده نیز به ترتیبی که گفته شد، اعتبارش را مدیون پیچیدگی است. به همین دلیل است که معمولاً کتابهای متعددی دربارهی یک نویسنده نوشته میشود.
 دورا دیامانت، آخرین معشوقه کافکا
اما جهان کافکا، یکی از متفاوتترینهاست. هر از چندی حتا با پیدا شدن یک نامهی کوتاه از این نویسنده، انبوهی از مقالات و کتابها دربارهی او نوشته میشوند.
کتاب «آخرین عشق کافکا» علاوه بر اینکه تلاشی در همین جهت است، از این نظر که به زندگی یکی از مهمترین شخصیتهای زندگی کافکا میپردازد، ارزشی دوچندان پیدا میکند.
کتاب «آخرین عشق کافکا» زندگینامهی دورا دیامانت نیست. اگرچه جزییات زندگی او هم در کتاب آمده، اما کتاب، به هستی دورا دیامانت میپردازد و سعی میکند از این دریچه نقبی به هستی کافکا بزند. ماجرای نوشتن این کتاب هم جالب است. کاتی دیامانت، نویسندهی کتاب در سال ۱۹۷۱ در دانشگاه جورجیا با این سوال استادش مواجه می شود که: «شما از بستگان دورا دیامانت هستید؟» جواب منفی کاتی، استادش را وا میدارد تا در جملاتی کوتاه دورا دیامانت را معرفی کند: «او آخرین محبوب کافکا بود. عاشق هم بودند. کافکا در آغوش او مرد و او آثار کافکا را سوزاند.» این جرقه کافی بود تا دانشجوی دانشگاه جورجیای آمریکا را به سوی کنکاش در هویت دورا بکشاند. جستوجوی کاتی، پرده از زندگی پرتلاطم دورا برمیدارد. جدای از اطلاعات ارزشمندی که این کتاب ارایه میکند، شیوهی نگارش آن هم حداقل برای ما فارسیزبانان تازگی دارد. کاتی به شیوهای «عینیتگرایانه» به زندگی دورا پرداخته است. او در مقدمهی کتاب با نقل قولی از دورا که در مصاحبهای در سال ۱۹۴۸ عنوان کرده بود، شیوهی کارش را توضیح میدهد:
«من عینیتگرا نیستم و نمیتوانم باشم. بنابراین این واقعیات نیستند که تا این حد اهمیت دارند؛ بلکه مساله صرفاً مساله جو و حال و هواست. داستانی که باید برایتان بگویم حقیقتی نهفته دارد، و ذهنیت بخشی از آن است.»
 تصویر جلدِ کتابِ «آخرین عشق کافکا»
زندگی کافکایی دورا
کتاب «آخرین عشق کافکا» با شرح چند و چون زندگی دورا، ردپای کافکا را در زندگی او دنبال میکند. زندگی دورا و کافکا پیش از آشنایی، شباهتهایی با هم داشت. هر دوی آنها متمردینی بودند که از بافت فکری خانوادگی در حال گریز بودند.
میل به گریز کافکا از پراگ را اگر به ناآرامی درونی او نسبت دهیم، بیعلاقگی دورا به لهستان را باید تلاش او برای فرار از قوانین سخت مذهبی جاری در خانوادهاش قلمداد کرد. آشنایی کافکا با دورا در دو سال آخر زندگیاش، پردهی دیگری از همان سویهی ناخوشایند زندگی در نگاه کافکا بود. «ارواح خبیث»ی که وقتی در لحظاتی او را رها کردند؛ ناقوس پایان عمر کافکا را زودتر از زمان معمول به صدا در آوردند تا کافکا حتا تا زمان مرگ هم نتواند به آرامش برسد. کافکا، پراگ و دیگر چیزهای ناخوشایند زندگیاش را «ارواح خبیث» مینامید. در روزهایی که کافکا در حال احتضار بود، میل او به زندگی و ناکامیاش در جدال با زندگی؛ دورا را با سویهی کافکایی هستی رو به رو ساخت. اگر ورود دورا به این جهان (حداقل به ظاهر) اختیاری بود، باقی ماندن در آن خارج از ارادهی او به نظر میرسید. زندگی دورا در کنار کافکا سبب شد در همان مجال کوتاه، کافکا تصویری روشنتر و قابل درکتر را از جهان ذهنیاش به دست بدهد. کافکا جایی گفته بود: «مرد فقط هنگامی خویشتناش را به تمامی درک میکند که عاشق یا در آستانهی مرگ باشد.» اما در سالهای ۲۴ ـ ۱۹۲۳، کافکا هم عاشق بود و هم در آستانهی مرگ. بنابراین بسیار قادر به درک خویشتن خود بود. نتیجهی درک کافکا از هستی خود، چیز دیگری است، اما زندگی در کنار دورا، تصویری ملموستر از جهان گروتسکی کافکا را فاش ساخت. زندگی آرام کافکا و دورا در برلین، نشانگر جنس ناملایماتی بود که کافکا آنها را به «ارواح خبیث» تعبیر میکرد. غایت آرامش کافکا، نشستن پشت میز کار و نوشتن زیر نور کمسو و «زنده»ی پیهسوز بود. اقامت چند ماهه کافکا در کلینیکی در وین، دورا را بر آن داشت تا «خود» را به مقدار لازم خلاصه کند یا به «خود» وسعت بدهد تا در چارچوب تزلزل زندگی کافکا جای بگیرد. او در آسایشگاه هوفمان، چنان شد که کافکا برای لحظاتی از زندگی شیرین آکنده از وحشت لذت ببرد. تناقض شیرینی و هولناکی زندگی بخش مهمی از جهانبینی کافکا را شکل میداد. او متوجه شده بود شیرینی زندگی در معدود لحظاتی است که انسان هولناکیاش را فراموش میکند و البته کافکا تجسم انسانی بود که چون از این واقعیت تکان دهنده آگاه بود به سختی موفق میشد که برای لحظاتی آن را فراموش کند.
 فرانتس کافکا
دورا در آسایشگاه هوفمان با درک ساختار فکری کافکا کوشید با جعل واقعیتها، لحظات خوش زندگی او را پایدارتر کند. به همین دلیل است که ماکس برود میگوید بههیچوجه صلاح نیست که کافکا به بیمارستان مجهزتری منتقل شود، چرا که ممکن است متوجه وخامت بیماریاش شود. جهان کافکا در آخرین روزهای عمرش، همان بود که در آثارش به چشم میخورد. او عاشق زندگی بود، اما زندگی برای او واقعیتی تحقق نایافته و نشدنی بود:
«کلاغها میگویند که یک کلاغ تک میتواند افلاک را نابود کند. در این باب هیچ شکی نیست، اما این مساله علیه افلاک نیست، چون معنای افلاک فقط این است «ناممکن بودن کلاغها» (صفحهی ۳۹۱ ـ به نقل از دفاتر یادداشت آبی کافکا)
زندگی کوتاه دورا در کنار کافکا، گویی او را متقاعد میکند که بیرحمی جبر تاریخی را بپذیرد. دورا با آغاز جنگ جهانی به جرم عقیده و نژادش مجبور به ترک آلمان میشود. روی تلخ تاریخ است که او همچون بسیاری از مهاجرانی که به شوروی گریختند، قربانی تصفیههای سیاسی استالین میشود. البته که شانس با او یار بود که توانست شوروی را ترک کند. او که در آلمان با یک کمونیست ازدواج کرده و صاحب دختری شده بود، هر طور که شده خودش را به هلند و از آنجا به انگلیس رساند. اما در انگلیس هم بهعنوان «اجنبی، دشمن» در جزیره آوایل آومن حبس میشود. نکتهی قابل تامل زندگی دورا این است که او در هر سرزمینی، متهم به عدم وفاداری میشد. در آلمان به دلیل عدم وفاداری به ملیگرایی، در شوروی به اتهام عدم وفاداری به کمونیسم و در انگلیس بهعنوان یکی از بیگانگانی که مقامات درمورد وفاداری آنها اطمینان کامل نداشتند»؛ به حاشیه رانده شد. حتا محققان زندگی کافکا نیز از تشر زدن به دورا ابایی نداشتهاند. مهمترین عنوان اتهامی دورا از نظر آنان، سوزاندن آثار کافکا بود. آنها معتقد بودند حتا اگر خود کافکا بر سوزاندن آثارش اصرار داشت، دورا حق نداشته نوشتههای نویسندهی بزرگی مثل کافکا را به آتش بسپارد. این افراد با بیرحمی منحصر به فردی نشیبهای مداوم زندگی دورا را نادیده میگرفتند. اما دورا با هدف حفاظت از جان خود و محافظت منطقی از میراث کافکا مجبور شده بود بعضی از نوشتههای او را بسوزاند. سیر زندگی دورا پس از کافکا، دقیقاً جهانی کافکایی است که در آن انسان در محاکمههای ناگزیر به جرمهای غیرملموس محکوم میشود. دورا اگر نوشتههای کافکا را حفظ نکرد، اما کوشید تا خدشهای به «هستی» کافکا وارد نشود. شاید آنها که دورا را به میراثکشی متهم میکردند، از دورا انتظار قهرمانی را داشتند که از میراث قهرمانی دیگر به نام کافکا مراقبت کند. در حالیکه این تلقی مطلقاً با زندگی فرانتس کافکا مطابقت نداشت. جهان بیرحم کافکا، آنچنان فاقد معنایی انسانی بود که باور به وجود قهرمان و زندگی قهرمانانه، باوری عبث به نظر میرسید. دورا تا پایان عمرش با وجود آنکه از مصاحبه دربارهی زندگی کافکا امتناع میکرد، اما در معدود گفت و گوهایاش به هرگونه تصویرسازی افسانهای از کافکا معترض میشد:
«دورا بعدها در مورد کافکای این دوره نوشت: حسگرا مثل حیوان یا مثل بچه. نمیدانم این تصور کافکای عارف از کجا آمده؟»(صفحهی ۱۸۴)
دورا در پاسخ به کسانی که کنجکاو زندگی جنسی کافکا بودند، با ابهام هرگونه روند عجیب در زندگی شخصی او را منکر میشد. از نظر دورا، کافکا یک انسان معمولی بود که هدفش نه تغییر مسیر تاریخ، بلکه تلاش برای همزیستی مسالمتآمیز با جبر تاریخی بود. دل مشغولیهای کافکا را میتوان در جملات کوتاهی که از او نقل شده است، شناخت:
«چه شگفتانگیز است، نه؟ یاس ـ در حال خشک شدن آب میخورد، تلپ تلپ آب میخورد. اما مردی که رو به خشک شدن و مردن است نمیتواند آب بخورد.» (همان)
 تصویر جلد کتابِ ترجمهی «آخرین عشق کافکا»
کافکا، صهیونیست بود؟
علاقهی کافکا به یهودیت باعث شده که دوستداران کافکا در هر کتابی که دربارهی او منتشر میشود، به دنبال یافتن پاسخ این سوال باشند. آیا کافکا صهیونیست بود؟
یکی از تفاوتهای بارز دورا و کافکا، نگاه متفاوتشان به دین بود. هر چقدر که دورا به خاطر تجربهی زندگی در حصار سختگیرانهی یهودیت، از دین گریزان بود، کافکا گرایش شدیدی به دین داشت. البته کافکا در کتاب «فرانتس کافکا: یک زندگینامه» ماهیت ایمانش را توضیح میدهد:
«انسان بدون اعتقاد راسخ به وجود چیزی فناناپذیر در درونش نمیتواند زندگی کند» (صفحهی ۴۱۷)
اتفاقاً دینداری کافکا بیش از آنکه ایمانمحور باشد، مبتنی بر شیوارگی بود. او نه دین، که آیین دین را دوست میداشت. چرا که نیاز او به دین، خاصیت تسکینی دین بود، نه معنابخشی آن. در کتاب « آخرین عشق کافکا» چندبار به علاقهی کافکا به آیین دین یهود اشاره میشود. «بعد از صرف شام، کافکا و دورا باز هم با هم حرف زدند. وقتی کافکا که خودش دانشجوی ساعی یهود بود، متوجه شد زبان یهودی دورا عالی است ، از او خواست با صدای بلند چیزی را قرائت کند...» (صفحات ۲۲ و ۲۳)
در ادامهی همین جملات گفته میشود که پدر دورا از طرح صهیونیستها برای احیا کردن زبان عبری بهعنوان زبان اجباری و ملی فلسطین منزجر بود و دورا را از شرکت در کلاسهای ویژهی عبری برای دختران و زنان که توسط گروهی صهیونیست در بندزین اداره میشد منع کرده بود. در این سطرها نویسنده در نظر دارد بهطور غیرمستقیم نتیجه بگیرد که علاقهی کافکا به یادگیری زبان عبری، به معنای علاقهاش به صهیونیسم است.
 پرترهای از فرانتس کافکا، کاری از اندی وارهول
زمانی که در روزهای پایانی زندگی کافکا، او تصمیم میگیرد برای پدر دورا نامه بنویسد و دورا را از او خواستگاری کند؛ علاقهاش به دین یهود را به رخ میکشد. او میگوید:
«به معنایی که پدر دورا در نظر دارد مذهبیای به تمام معنا نیست، اما نادمی است در عطش بازگشت، و از اینرو امیدوار است که در محفل خانوادگی چنین مرد پرهیزگاری پذیرفته شود.» (صفحهی ۱۷۴)
یکی از فصلهای کتاب «آخرین عشق کافکا»، «سفسطهی ارض موعود» نام دارد. این عنوان، نظر مخاطب را بسیار جلب میکند اما لااقل در ترجمهی فارسی کتاب، خبری از استدلال دربارهی «سفسطه»ی ارض موعود نیست. حتا در صفحات این فصل کمتر نامی از اسراییل برده شده است. من متن اصلی این کتاب را ندیدهام، اما ممکن است مترجم به قصد فراهم آوردن شرایط انتشار کتاب در ایران، صفحاتی از این فصل را حذف کرده باشد. با این وجود حتا اگر بپذیریم که کافکا به «ارض موعود» و اسراییل اعتقاد داشته، نمیتوان قبول کرد که اعتقاد او، همسنگ باور دوست نزدیکاش ماکس برود بوده است.
به نظر میرسد اعتقادات دینی کافکا بهرغم پررنگ بودن، عمقی نداشته است و به همین دلیل پیدا شدن جملاتی که اعتقاد یا عدم اعتقاد او به صهیونیسم را اثبات کند، اعتبار چندانی ندارد. چرا که در اندیشهی کافکا، دین هدف نیست، ابزاری برای تحمل جبر زندگی است.
در همین رابطه • مارک گلبرت: کافکا صهیونیست بود • کافکا و پورنوگرافی؟؟ • «محاکمه»؛ تنهایی کافکاوار ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منبع : رادیو زمانه /مجتبا پور محسن mojtaba@radiozamaneh.com
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:22 توسط امید صیادی
|
سرقت کتابهای کتابخانه ملی بریتانیا توسط یک ایرانی
روزنامهها انگلیس و رسانههای معتبر جهان امروز خبری جنجالی درباره سرقت صفحاتی ارزشمند از کتابهایی نایاب توسط یک استاد دانشگاه ایرانی، به نام فرهاد حکیمزاده منتشر کردند. بر اساس این خبر، آقای حکیمزاده امروز باید در دادگاه حاضر شود و در برابر اتهامِ سرقت کتابهای نایاب از کتبخانهی ملی بریتانیا و همینطور کتابخانهی آکسفورد از خودش دفاع کند.
روزنامهی گاردین گزارشی در این مورد نوشته است که با اندکی تلخیص، ترجمهی چکیدهای از آن را میخوانید:
دانشوران برجستهی کتابخانه ملی بریتانیا، زبانشان از توضیح آنچه فرهاد حکیمزاده انجام داده، قاصر است. آنها نمیدانند که این ناشر، روشنفکر و تاجر ایرانی که دانش آموختهی هاروارد است، به چه انگیزهای صفحات ۱۵۰ کتاب از مجموعه ملل قرن را پاره کرده است. خسارت مالی این کار که در طول ۷ سال انجام شده، ۴۰۰ هزار پوند تخمین زده شده است. اما دکتر کریستین جنسن، رییس بخش مجموعه چاپی کتابخانه ملی گفت که هیچ مبلغی نمیتواند خسارت کتابها و نقشههایی را که از بین رفته و یا دزدیده شده، جبران کند. «واقعاً اینکه یک آدم ثروتمند چیزی را که متعلق به همه است، نابود میکند؛ عصبانیام میکند.» حکیمزاده ۶۰ ساله امروز در حالی در دادگاه وودگرین لندن حاضر میشود که محکومیت زندان را پیش روی خود میبیند. این دانشپژوه ایرانی پس از سقوط شاه در سال ۱۹۷۹ از ایران فرار کرد و در حال حاضر پاسپورت آمریکایی دارد. او برای رسیدگی به ۱۴ مورد اتهامِ سرقت نقشهها، تصاویر و صفحات از ۱۰ کتابخانه ملی بریتانیا و ۴ مورد اتهام مشابه از سوی کتابخانه بودلین آکسفورد که از سال ۱۹۹۸ اتفاق افتاده، به دادگاه فراخوانده شده است. وقتی نیروهای پلیس، در ماه جولای گذشته، خانهی او را در نایتزبریج در غرب لندن بازرسی کردند، تعدادی از صفحات، تصاویر و نقشههای به سرقت رفته را کشف کردند که به نسخههای کمارزشی از آن کتابها که حکیمزاده دارد، چسبانده شده است. وقتی ژوئن سال ۲۰۰۶، خوانندهای که کتابِ A Relation of Some Yeares Travaille, Begunne Anno نوشتهی توماس هربرت را امانت گرفت و اطلاع داد که تعدادی از صفحات کتاب کنده شده است؛ دانشوران کتابخانه مجبور شدند تا تحقیق در این زمینه را آغاز کند. تحقیق دقیق متخصصانِ کتابها صحت ادعای او را تایید کرد. پس از آن، کارمندان کتابخانه عملیاتِ دقیقی را آغاز کردند تا بفهمند که چه کسی صفحات ان کتاب را کنده و هم اینکه آیا کتابهای دیگری هم اینچنین آسیب دیدهاند یا نه. گفت و گو با رییس بخش مجموعه چاپی کتابخانه ملی بریتانیا را بشنوید. آنها با استفاده از آرشیو ثبتِ الکترونیکی مراجعهها، آن دسته از اعضای کتابخانه ملی بریتانیا را که این کتاب را امانت گرفته بودند، پیدا کردند و بعد دیگر کتابهایی را هم که این افراد گرفته بودند، بررسی کردند و متوجه شدند که کتابهای دیگری که در آنها به همان دورهی تاریخی و حضور اروپاییان در منطقهی بین سوریه تا بنگلادش امروزی پرداخته شده بود، آسیب دیدهاند. آنها متوجه شدند که آقای حکیمزاده ۸۴۲ کتاب از کتابخانه دریافت کرده و از این تعداد حداقل ۱۵۰ کتاب را خراب کرده است. بعضی از صفحات دزدیده شده، پیدا شده، اما بسیاری از آنها برای همیشه از دست رفته است. مسوولان کتابخانه ماجرا رابرای آقای حکیمزاده که در آن موقع رییس بنیاد میراث ایران بود، نوشتند. او این بنیاد خیریه را در سال ۱۹۹۵ با هدف ترویج و تحکیم تاریخ، ربان و فرهنگ ایران تاسیس کرد. حکیمزاده به نامه کتابخانه پاسخ داد و گفت هیچ اطلاعی از تخریب کتابها ندارد. در این زمان بود که مسوولان کتابخانه با شرح دقیق ماجرا به پلیس مراجعه کردند. کارشناسان پلیس، کتابهای آسیب دیده را بررسی کردند و افسران پلیس به خانه حکیمزاده در نایتسبریج رفتند. جنسن که همراه با افسران پلیس به آنجا رفته بود، گفت: «بعضی از صفحات کنده شده در خانهی او پیدا شد و تعدادی را هم به نسخههایی از همان کتابها که در کتابخانه شخصیاش داشت، چسبانده بود.» او همچنین گفت: «حکیمزاده، نماد شاخصِ گروهی از خوانندگان سنتی کتابهای کتابخانه ماست. او دانش خوبی در این حوزهی مطالعاتی دارد. از نظر من، همین نکته هم کارش را بدتر میکند. چرا که او مطمئناً به اهمیت کتابهایی که به آنها آسیب رسانده، آگاه بود. کاری که او کرد این بود که با از پوشش هدفِ دانشپژوهی برای دزدیدن این اسناد تاریخی استفاده کرد.» کتابخانه ملی بریتانیا برای دریافت غرامت، پروندهای را علیه حکیمزاده به جریان انداخته است. کتابهای مخدوش شده: کتابهای نایابی که توسط حکیمزاده مخدوش شدهاند، اینها هستند: تاریخ چین، از نوشتههای پدر ماتئو ریچی، یسوعی ایتالیایی که در سال ۱۵۸۲ به چین سفر کرد و اولین مسافر غربی بود که در آنجا ساکن شد. این کتاب اولین بار در سال ۱۶۱۵ به زبان لاتین چاپ شد اما این نسخه مخدوش شده در سال ۱۶۲۱ در اسپانیا منتشر شد. ریچی حرف زدن و نوشتن به زبان چینی را یاد گرفت و کار او اولین توصیف مهم و موثق از چین است. Novus Orbis یک آنتالوژی نوشتهی سیمون گرینیاایز، استاد تاریخ یونان در شهر بازل سوییس. حکیمزاده، یک نقشهی جهان را که توسط هانس هالبین، نقاش درباره هنری هشتم کشیده شده بود، از کتاب برداشته است. مهرداد نوشتهی ناتانیل لی، نمایشنامهنویس انگلیسی که در سال ۱۶۹۳ منتشر شد. سفرنامهی هند شرقی و ایران ، نوشتهی یوهان گاتلیب وورم، فیلسوف آلمانی که همراه با فرستادهی آلمان در کمپانی هند شرقی به آنجا رفت و پس از آن در سال ۱۷۱۷ راهی دربار پادشاه صفوی در اصفهان شد. این کتاب در سال ۱۷۴۵ انتشار یافت.
--------------------------------------------------------------------------------
منبع : رادیو زمانه / مجتبا پورمحسن
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:11 توسط امید صیادی
|
آقازاده هاي سينماي ايران/آنها ديگر براي خودشان كسي شده اند

پولاد كيميايي/ در سايه تيز هوشي پدر تيزهوشي مسعود كيميايي جزء ويژگي هاي منحصر به فرد اوست كه در كنار ديگر وپژگيهاي اين كارگردان جلوه گري بيشتري دارد . پيش بيني او از شرايط روز جامعه و رفلكس زودهنگامش نسبت به اتفاقاتي كه در آينده رقم خواهد خورد نشانه ايي از همين تيز هوشي است كه جلوه بارزآن ساخت فيلم «سفر سنگ» بود. او در دوره ايي ديگر از زندگي كاريش باز هم وجهي ديگر از اين تيز هوشي اش را آشكار كرد و پيش از آنكه جامعه به باوري دوباره از جوانان برسد ، كيمايي چهره تازه اي از قهرمان جديدش رو كرد. قهرماناني كه ديگر آدم هاي ميانسال دهه هاي گذشته نبودند . او سال 74 ، يعني دو سال قبل از واقعه دوم خرداد و ايجاد موج جوانگرايي در جامعه شمايل قهرمانش را تغيير داد و جواناني از نسل آن دروه قهرمانان فيلم هاي «ضيافت» و «سلطان» شدند وبي شك ورود اين نسل تازه در فيلم هاي كيميايي زمينه ايي بود براي آنكه در سال هاي بعد او «پولاد» ش را كه در آن سال ها نوجواني 16، 17 ساله بود به قهرمان اول فيلم هايش بدل كند. كيمايي آرام آرام قهرمان آينده اش را وارد دنياي فيلم هايش داد و او را خيلي بطئي از حاشيه به متن آورد. حضور كوتاه او در فيلم ناموفق «تجارت» بعد ها با قرار گرفتن در كنار قهرماناني چون «سلطان» و «اميرعلي» به تدريج تصوير قهرمان آينده كيميايي را شكل داد. اين روند منطقي كه كيميايي پدر براي پولاد درنظر گرفته بود در «سربازهاي جمعه» به نقطه ماقبل آخر رسيد ، يعني همان جايي كه پس از آن مي بايست او برگ برنده ايي كه سال ها روي آن كار كرده بود را رو مي كرد. همان گمشده ايي كه كيمايي پس از بهروز وثوقي در به در در پي يافتنش بود، هرچند در برهه اي با حضورعرب نيا و فروتن گفته شد كه او آن حلقه مفقوده را يافته ، اما همكاري او با اولي دوام چنداني نيافت و دومي نيز در دو همكاري آخرش با كيميايي مجالي براي ارائه خود پيدا نكرده بود و همين موجب شد تا همگان در انتظار قهرمان جديد كيميايي باشند و«حكم» پايان اين انتظار بود. پولاد در هيبت آدمكشي حرفه اي آنچنان در قالب نقش نشسته بود كه توانست در برابر درخشش بازيگراني مثل عزت اله انتظامي ، ليلا حاتمي وخسرو شكيبايي درخشش ديگري داشته باشد . گويي در جايي كه همگان به تحسين پولاد در اجراي اين نقش پرداختند. كيمايي نفسي راحت از اعماق وجود كشيد. سرمايه گذاري او نتيجه داده او حالا از بابت داشتن قهرماني با ويژگي هاي مورد نظرش خيالش راحت شد و بر همين اساس است كه با خيالي آسوده نقش جوان اول «رييس» را به مي سپارد و اعلام مي كند كه در صورت ساخت «شريك» اين پولاد است كه نقش اول فيلمش را ايفا مي كند. او حالا به پاس تيز هوشي كيميايي بزرگ تبديل به بازيگري شده با امضاي مستقل ازپدر ، كه تداوم آن فقط با انتخاب هاي صحيح حاصل مي شود. تا به اين جا مخاطبان چهره او را در آثار ديگري چون «صحنه جرم ورود ممنوع» ومجموعه« مرگ تدريجي يك رويا» كه پدرش كارگردان آن ها نبوده ديده است. ايفاي نقش آراس مشرقي در مجموعه جيراني او را به چهره اي شناخته شده در نزد عامه مخاطبان تبديل كرده است. بي شك دست پيدا كردن به مخاطب عام از طريق رسانه تلويزيون هدفي است كه پولاد آن مد نظر خود قرار داده و شايد در پي اتخاذ اين سياست است كه بازي در مجموعه مناسبتي «خونمردگي» را مي پذيرد. مجموعه اي كه بي شك به خاطر پخش شبانه اش مخاطبان زيادي را جذب خود خواهد كرد .
ليلا حاتمي/ خارج از سايه پدر هيچگاه زير سايه پدر قرار نداشت و زماني اولين حضور حرفه ايي اش را در سينما تجربه كرد كه علي حاتمي روزهاي آخر زندگي اش را در بستر بيماري طي مي كرد ودرست در نيمه هاي توليد«ليلا» بود كه پدرش ازدنيا رفت. البته او پيش از آن تجربه هاي كوتاهي با علي حاتمي داشت كه شاخص ترين آن نقشي بود كه در دلشدگان ايفا كرد . اما «ليلا» آ غازي بود براي دوران حرفه اي ليلا حاتمي. شروعي رويايي ، با يك شاه نقش كه او از آن نهايت استفاده را برد و توانست موقعيتش را به عنوان يك بازيگر حرفه ايي در سينما تثبيت كند. چهره آرام و لحن صداي او موجب شد تا نقش هاي از جنس «ليلا» در ادامه به او پيشنهاد شود، اما او در ميان انبوه پيشنهادهايش بازي در نقش «شيدا» را پذيرفت. اما حاتمي در ادامه راه در تلاش بود تا شمايلي كه از او در اذهان نقش بسته را بشكند و بر همين اساس بود كه نقش زني خياباني را در فيلم «آب و آتش» جيراني پذيرفت و با اجراي صحيح اين نقش توانست از قالب هميشگي خود خارج شود. اين فيلم اگر براي سازنده اش و يا پرويز پرستويي امتيازي نداشت ، اما براي حاتمي يك اتفاق تازه بود كه برايش تنديس پنجمين جشن سينماي ايران را هم به ارمغان آورد. ايفاي نقش مادر پسر بچهاي ده،دوازده ساله در فيلم «مرباي شيرين» مرضيه برومند تلاش ديگري بود از او تا بار ديگر خود را در نقشي تازه محك بزند. او در حالي بازي در اين نقش را پذيرفت كه كمتر بازيگر همسن و سال او حاضر مي شد در آن شرايط نقش يك مادر را ايفا كند.«سالاد فصل»و«حكم» ديگر نقش هاي متفاوت كارنامه ليلا حاتمي هستند كه او به مانند اكثر كارهايش به درستي از ايفاي آن ها بر آمد. او طي سال ها فعاليت خود در عرصه بازيگري تجربيات ديگري چون « شاعر زباله ها » ،«سيماي زني در دوردست» ،« ارتفاع پست» ، «ايستگاه متروك» و... دارد ، فيلم هايي كه هرچند شماي آشناي ليلا حاتمي را در ذهن مخاطب ترسيم مي كرد ، اما در اكثر اين آثار حاتمي با دريافت درست از نقش ها توانست وجه اي تازه به كاراكترهايش جلوه گر كند. او اخيرا تجربه اي نو در فيلم «بي پولي» داشته كه بايد تا جشنواره فجر در انتظار ماحصل كار او بنشينيم.
گلشيفته و شقايق فراهاني / خواهران غريب خواهران فراهاني، صرفنظر از مقوله كوچكتر بزرگتري، در بازيگري هم مسيرهاي متفاوتي را پيمودهاند. شقايق، در تئاتر بازيگر نسبتا خوبي نشان داده، مثلا در نمايشي كه به كارگرداني پدرش بهزاد فراهاني و برداشتي آزاد از داش آكل صادق هدايت بود، بازي خوبي از خود به نمايش گذاشت. در سينما هم، در فيلمي چون «چتري براي دو نفر» بازي متفاوت و پيچيدهاي را از او شاهد بوديم، اما به هر حال، «طوطيا» يا «عشق كافي نيست» و امثال آنها چندان اعتباري براي بازيگرش به ارمغان نميآورند. اما حقيقت اين است كه سينما سنگ محك ديگري براي گلشيفته بوده است. از اولين فيلم عمرش، درخت گلابي، به راحتي ميشد بارقههاي استعداد را در بازي عجيب اما ملموس و طبيعياش ديد. اما به رغم همه واكنشهاي مثبت، هنوز ميشد نگران بود. نگران استعداد كودك و نوجواني كه ظهور ميكند اما با بلوغ و بزرگسالي ديگر نشاني از آن باقي نميماند. اما گلشيفته متفاوت بود. پس از چند سال غيبت شاهد بازگشت دوباره او بوديم. دورهاي كه «بوتيك» سرآغاز موفق آن محسوب ميشد. طبيعي بود كه سينماي ايران قدم اين چهره مستعد و جديد را مبارك بشمارد و از آن به بعد سيل پيشنهادها بود كه به سوي او سرازير ميشد. تقريباً هر فيلم يا سريالي كه دختري جوان را محور قرار داده بود او را ميخواست. اما از بين همه آنها، «ميم مثل مادر»، «اشك سرما» و «سنتوري» آثار مهمتري هستند. «م مثل مادر» قرار است اثري باشد در ستايش جايگاه مادر، اما اينكه هست يا نيست ربطي به تلاش مستقل گلشيفته براي ترسيم پرتره درد كشيده مادر ايراني ندارد. او امضاي خود را پاي اثر ميگذارد. يا در «اشك سرما»، او دختريست ساده، چوپاني در ميان برف و كوه و توطئه و مرگ كه لطافت و معصوميتش قرباني خشونت بيرحم جنگ ميشود. «سنتوري» هم جلوه متفاوتيست از چهره تيپيكال دختر شهري متوسط كه در ضمن همسر يك هنرمند هم هست. «تفاوت جنس بازي او در دوران عاشقي و بعد آن دعواهاي وحشتناك خيرهكننده است. گويي بازيگر مورد علاقه ما، فيلم به فيلم، همزمان با بالا رفتن سن، پختهتر شده و غريزه شگفتانگيزش را با تجربه و تكنيك آميخته است. حالا هم، با ديكاپريو و راسل كرو همبازي شده و اسطورهاي چون ريدلي اسكات هدايش كرده كه اگر تداوم داشته باشد و بتواند با تسلط بر آن زبان و فرهنگ، خود را با شرايط سينماي فوق حرفهاي هاليوود وفق دهد قطعا شايسته اسكار خواهد بود. بالاخره كمتر از شهره آغداشلو كه نيست، هست؟
ميلكا و مهراوه شريفينيا / خواهران قريب * حكايت مهراوه و مليكا مثل شقايق و گلشيفته است. البته مهم نيست كي به كي برتري دارد، به هر حال هر كسي راه خودش را ميرود اما انتخابهاي درست مبتني بر استعداد و علاقه هم جايگاه خودش را دارد. مليكا شايد چندان علاقهاي به بازيگري نداشته باشد چون مهمترين نقش سينمايياش به «مهمان مامان» (1382) بازميگردد اما مهراوه كه او را با نقش كوتاهش در «زير پوست شهر» ميشناختيم به يكباره با «ساعت شني» و «روز حسرت» جلوههايي ديگر از قدرت بازيگرياش را نشانمان داد؛ نقشهاي پررنگ و پيچيدهاي كه اجرايشان از عهده هر كسي برنميآيد. البته شايد همه نقش زن درگير ايستاد را با پانتهآ بهرام به ياد بياورند. چنانكه، مرد معتاد هم متبادر با نام بهروز وثوقيست، اما دقيقاً همينجاست كه ارزش كار بهرام رادان و مهراوه شريفينيا معلوم ميشود. اينكه از اسطورهها عبور كني و بتواني نامت را به كمك استعداد و تلاش و شايد عشق به هنرت در حافظه شلوغ و سلبي مخاطب، ثبت كني. نكته ديگر گريز از كليشههاست تكرار در نقش زن عبوس و بداخلاق كه مشكلاتي عموماً غيرعادي دارد او را تهديد ميكند. مهراوه نبايد، ترانه هميشه 15 ساله باقي بماند.
* باران كوثري / از تبار بانوي ارديبهشت باران كوثري، قطعاً نمونه موفق off – spring هاست. كسي كه خودش را ازسايه مادرش فراتر برد و مستقلاً جايگاه ويژهاش را در سينماي ايران بهدست آورد. شايد تماشاگران «روسري آبي» فكرش را هم نميكردند كه دختر كوچولوي شيطان فيلم، روزي به يكي از اميدهاي اين سينما تبديل شود. حتي «زير پوست شهر، هم نشان چنداني از آن «اميد» و اين «آينده» نداشت. اما «رقص در غبار» و پيآيندهاي ديگر، اذعان سينمادوستان را متوجه استعدادي نوظهور كرد. در اين ميان، «خون بازي»، «روز سوم» و مجموعه تلويزيوني «صاحبدلان» نقاط اوج كارنامه باران هستند. اولي، تبديل شده به آزمون بازيگري براي هنرمندي كه ميخواهد خود را ثابت كند و البته نقشهاي خاصي هميشه جواب ميدهد. معتاد، عقبمانده، بيمار و... هميشه بستري براي ظهور قدرت بازيگري بودهاند و باران هم در «خون بازي» قدر اين فرصت را ميداند. «روز سوم» هم چالشي دريغانگيز در نقشي دشوار است. بهره درست و حرفهاي از صدا و بدن و چهره، در عين محدوديتهاي فيزيكي، يكي از اوجهاي كارنامه باران را رقم ميزند. اما و فقط يك نكته: پيشتر، از انتخاب درست گفتيم. انعطافپذيري هم يكيديگر از رازهاي بازيگران بزرگ است. فرار از نقشهاي تكراري و تلاش براي دستيابي به افقهاي نو. بازي در «توفيق اجباري»ها قطعاً ثمره چنداني براي يك عاشق نخواهد داشت.
پگاه آهنگراني / همچنان با كفشهاي كتاني براي بودن و ماندن در هنر – صنعت – رسانه بيرحيمي چون سينما، فرزند سينماگر بودن يك امتياز براي شروع است اما «ماندن» و «اثبات» بستگي تمام به شايستگيهاي هنرمند دارد. «دختري با كفشهاي كتاني» شروعي رويايي براي پگاه آهنگراني بود. بودن ميان حرفهايها و استخوان خردكردههاي بازيگري و فيلمي كه حول تو ميچرخد. شايد بتوان گفت او بود كه دوره جديدي از حضور دختران نوجوان و جوان در سينماي ايران را آغاز كرد. اما حضور پگاه تا «زندان زنان» چند سالي به تعويق افتاد. اين فيلم، اما بيشتر متعلق به رويا نونهالي و رويا تيموريان بود تا او. هر چند ميشد تلاشش را براي درآوردن نقش به عينه ديد و اين دقيقاً رمز بازيگران بزرگ است. كسي نبايد اين «تلاش» و مرارت را ببيند، و اين نقش و فقط نقش است كه بايد ديد و ثبت شود. پگاه چندان پركار نيست و نميتوان با يكي دو نقش، قضاوت درستي درباره جايگاهش در بازيگري داشت. حتي «سه زن» هم نميتواند معيار نهايي باشد. شايد، بايد همچنان منتظر بمانيم.
* ميلاد صدرعاملي / گريز به بازيگري از ميان معدود فرزندان سينماگران سينماي ايران، آناني كه به مقولهاي غير از بازيگري پرداختهاند كم نيستند، راما قويدل، بهمن كيارستمي، سميرا و حنا مخملباف و ... . اما ميلاد صدرعاملي با آنها يك تفاوت كوچك دارد. ميل به بازيگري و تجربهاش حتي براي يك بار. «من، ترانه 15 سال دارم» اولين و آخرين تجربه بازيگري او بود و گويا سنگ محكي كه راه آينده را به او نشان داد. ساخت چند مستند و آمادگي براي ورود به سينماي كوتاه و بعد حرفهاي، مسيري است كه ميلاد براي حضور در سينماي ايران برگزيده است. راهي كه قطعاً روشنتر از بازيگري معمولي بودن است.
رضا داودنژاد / به دنبال پدر دقيقاً نميتوان جايگاه رضا داودنژاد را در اين سينما مشخص كرد. بازيگر، دستيار كارگردان و برنامهريز! سرمايهگذار! تهيهكننده، مشاور! و يا مجموعهاي از همه اينها، شبيه به نقشي كه محمدرضا شريفينيا ايفا ميكند! استقلال، واژه شريفيست. هماني كه نيكلاس كيج براي رسيدن به آن، حتي نامش را عوض كرد كه زير دين عمويش، فورد كوپولاي كبير نباشد و يا آنجلينا جولي كه مدتهاست از پدرش جان وويت جلو زده. همراه پدر بودن و از نفوذ و تاثير او براي پيشرفت در مسير حرفه زندگي اصولا چيز بدي نيست. اما در عين حال تلاش موازي براي ساخت دنياي شخصي و استقلال هنري هم ارجمند است. خطاب اين سطور، به همه off-spring هاست. اعتقاد چندان به شانس و اقبال ندارم. اگر آنها داراي داراي جايگاه و اعتبار در اين سينما هستند مرهون استعداد و كوشش خودشان است. حكايت پدر و مادريست كه فرزندشان را به 7 سالگي ميرسانند و بعد دستشان را ميگيرند و ميبرندشان دم مدرسه. از آنجا به بعد خود آن بچه است كه سرنوشتش را رقم ميزند. شاگرد تنبل داريم و شاگرد زرنگ و يادمان باشد فرزند آلبرت اينشتين اصلاً نابغه نبود.
منبع: ماهنامه تازه / سینمای ما { وحید سعیدی / مهران آرین }
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 2:7 توسط امید صیادی
|
اهدای جايزه ويژه آرپا به مری آپيک
آمريکن سينما تک امسال هم ميزبان جشنواره بين المللی سينمايی آرپا بود و هنرمندان و چهره های مطرح بسياری جهت شرکت در اين مراسم با شکوه به هاليوود آمدند. يازدهمين جشنواره بين المللی سينمايی آرپا در طی سه روز آثار سينماگران جوان و فيلمسازان با تجربه کشورهای گوناگون را به نمايش گذاشت و با استقبال فراوان هنردوستان لس آنجلس مواجه شد.
زاون خاچاتوريان از دست اندرکاران جشنواره می گويد : امسال ٥٠ فيلم از بيست و يک کشور جهان به نمايش درآمد که با استقبال قابل توجه مردم مواجه شد. جوايز جشنواره امسال در چهار بخش اصلی موزيک ويدئو ، فيلم کوتاه ، فيلم مستند و فيلم داستانی به برگزيدگان اهدا شد.
اين جشنواره از سال ١٩٩٧ و با هدف درک و شناخت بهتر جهان از دريچه سينما شکل گرفت و از رويدادهای مهم هنری لس آنجلس محسوب می شود. آرپا توجه اصلی خود را به مقوله هايی چون مهاجرت ، غربت ، تبعيد معطوف کرده و تلاش می کند تا زندگی و ارزشهای جهان چند فرهنگی امروز را به تصوير کشد. از برنامه های جالب توجه امسال قدردانی و ستايش از مری آپيک هنرمند سرشناس تأتر و سينمای ايران بود و جايزه ويژه بنياد آرپا به او اهدا شد. مری آپيک به پاس تلاشهايی که در طول سالها در حمايت از جنبشهای زنان و مبارزه با نقض حقوق بشر انجام داد ، اين جايزه را تصاحب کرد. او در اين باره می گويد :
از دريافت اين جايزه از سوی يک جشنواره معتبر سينمايی در هاليوود خوشحالم. همواره تلاش کردم که در آثارم به بيان مسائل و مشکلات زنان خاورميانه و ايران بپردازم و درزمينه حقوق بشر فعال باشم. بعنوان يک زن ايرانی از دريافت اين جايزه مفتخرم. اين جشنواره سينمايی توسط بنياد فرهنگی آرپا برگزار می شود. آرپا که از سوی گروهی از آمريکاييان ارمنی تبار در شهر لس آنجلس تأسيس شده ، نامش را از رودخانه آرپا درارمنستان گرفته و با هدف ترويج و اشاعه ارزشهای فرهنگی و شناخت و معرفی آثارهنرمندان مستقل و متعهد فعاليت می کند. در مراسم اختتاميه جشنواره امسال که با حضور چهره های برجسته و مطرح هنری برگزار شد، هيأت داوران جوايز خود را در بخشهای بهترين موزيک ويدئو ، بهترين فيلم کوتاه ، بهترين فيلم مستند ، بهترين کارگردان ، بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم داستانی به چهره های برگزيده اهدا کرد. در پايان بخش اصلی جشنواره ، مراسم ويژه ای جهت قدردانی از مری آپيک ترتيب يافت و فشرده ای از آثار سينمايی او به نمايش درآمد.
مری آپيک با تشکر از مسئولين و برگزار کنندگان جشنواره که جايزه ويزه بنياد آرپا را به او اهدا کردند ، از مادرش آپيک يوسفيان که همواره حامی و پشتيبانش بوده سپاسگذاری کرد و درباره نقش و اهميت توجه به حقوق بشر در عرصه هنر سخن گفت. مری آپيک ضمن اشاره به سالها فعاليت در صحنه های هنری ، از تلاشهايش در بازتاب مشکلات و سختيهای زنان ايران و خاورميانه سخن گفت و به تلاشهايش در مبارزه با نقض حقو ق بشر اشاره کرد.
منبع : صدای آمریکا / بهنود مکری
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:53 توسط امید صیادی
|
پسر پادشاه بحرین، مایکل جکسون و یک دادگاه میلیون دلاری
 شیخ عبدالله بن حماد آل خلیفه، پسر پادشاه بحرین، مایکل جکسون ابرستاره موسیقی پاپ آمریکا را به دادگاهی در لندن کشاند و از او به خاطر نقض قرارداد ادعای خسارت کرد.
شیخ عبدالله از قرار معلوم وجوهی را به مایکل جکسون قرض داده است تا بر روی آلبوم تازه ای سرمایه گذاری کند و سپس از عواید آن، این قرض را بازپرداخت کند.
شیخ عبدالله، علاوه بر درخواست ۷ میلیون دلار برای نقض قرارداد بین او و جکسون، از این دادگاه درخواست کرد که مایکل جکسون را وادار به بازپرداخت قروضی کند که بنا بر ادعای این خواننده هدیه بوده است. شیخ عبدالله بن حماد آل خلیفه که دومین پسر پادشاه بحرین است، بنا بر ادعای بانکیم ثانکی، وکیل او، در دوران محاکمات مایکل جکسون به اتهام سوء استفاده جنسی از کودکان زیرسن قانونی در سانتا ماریا، به این خواننده که در آن زمان در شرایط سخت مالی و کمبود پول نقد به سرمی برد کمک کرده است. بنا بر گفته بانکیم ثانکی، شیخ عبدالله و مایکل جکسون روابط دوستانه و نزدیکی داشته اند و حتی مسئله مهاجرت مایکل جکسون به کشور بحرین نیز بین آن دو مطرح شد و قرار بود تا پس از پایان محاکماتی که در سال ۲۰۰۵ به تبرئه مایکل جکسون منجر شد این نقل مکان انجام بگیرد. شیخ عبدالله و مایکل جکسون طرحی مبنی بر همکاری بر روی یک پروژه موزیکال داشتند و در مرحله ای از این رفاقت و همکاری، مایکل جکسون یکی از آهنگ های ساخته شیخ عبدالله را خوانده است که قرار بود به صورت یک سی دی تک آهنگی منتشر و به بازار عرضه شود و عواید آن نیز به سازمان های نیکوکاری اهدا گردد.
بانکیم ثانکی در دادگاه گفت:«شیخ عبدالله به حمایت های مالی خود از مایکل جکسون ادامه داد و تنها پس از سال۲۰۰۵ بود که مشخص شد آقای جکسون از نظر مالی به طور جدی در شرایط ناهنجاری قرار دارد.» که البته بنا بر گفته ثانکی این مسئله برای شیخ عبدالله «بسیار تعجب آور» بوده است. ابتدا، برخی از کارمندان و دستیار مایکل جکسون از شیخ عبدالله تقاضا کردند تا ۳۵ هزار دلار پول نقد برای پرداخت قبض برق قصر مسکونی مایکل جکسون در مزرعه «نورلند» به آن ها بدهد. در ماه آوریل ۲۰۰۵ دستیار مایکل جکسون یک بار دیگر از شیخ عبدالله خواست تا یک میلیون دلار دیگر به آنها بپردازد.
بنا برادعای وکیل شیخ عبدالله در دادگاه لندن:« شیخ از آن پس چندین بار دیگر نیز مبالغی را از طرف جکسون به دیگران پرداخت کرد که پرداخت هزینه ۲ میلیون دلاری وکلای مدافع مایکل جکسون از آن جمله است. »
شیخ عبدالله در نظر داشت تا به زندگی هنری مایکل جکسون جان تازه ای ببخشد. او در نظر داشت تا با ایجاد یک شرکت صفحه پرکنی و همکاری مشترک با جکسون آهنگ های تازه او را به بازار روانه کند. از جمله ترانه ای که مایکل جکسون بلافاصله پس از پایان محاکمات و تبرئه خود خوانده بود، که قرار بود عواید آن به بازماندگان قربانیان سونامی ۲۰۰۴ اهدا شود. بنا بر گفته ثانکی، در روزهای آینده در دادگاه لندن بخش هایی از این ترانه پخش خواهد شد:« این نشان خواهد داد که شیخ عبدالله چه آهنگساز زبردستی است و چگونه موسیقی او با صدای آقای جکسون هماهنگی دارد.»
مایکل جکسون هر چند در دادگاه لندن حضور نداشت اما از طرف این دادگاه به او دستور داده شده است هر مدرکی که می خواهد ارائه دهد را از طریق لینک های ویدیویی از لس آنجلس ارسال کند.
مایکل جکسون ادعای شیخ عبدالله و وکیل او را رد کرده و می گوید:« پرونده ای که شیخ عبدالله درست کرده است بی اساس، اشتباه و اتهامات او بی رواست.»
مایکل جکسون مدعی است که تمامی وجوه پرداختی از سوی شیخ عبدالله هدیه بوده است و هرگز توافقی در خصوص ایجاد یک شرکت و انجام پروژه موزیکال توسط آن دو به نتیجه نهایی نرسیده است. هر چند این ابرستاره موسیقی پاپ اعتراف می کند که او قراردادی به عنوان یکی از شرکای شیخ عبدالله در کمپانی صفحه پرکنی اش امضا کرده است، اما مدعی است که این قراردارد به صورتی دروغین به او ارائه شده است. مایکل جکسون مدعی است که شیخ عبدالله پس از محاکمات سال ۲۰۰۵ و هنگامی که او از نظر احساسی کاملا از پای درآمده محسوب می شد، او را درشرایط امضای یک قرارداد گذاشته است.
منبع : صدای آمریکا/ فيروزه خطيبی
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:48 توسط امید صیادی
|
|