X
تبلیغات
پنجره - ونگوگ چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟

پنجره

مطالب این صفحه منتخبی است از سایت های گوناگون ادبی و هنری

ونگوگ چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟

ونگوگ چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟

لو مارینوف، فیلسوف کانادایی کتابی به نام «افلاطون به جای پروزاک» نوشته است.
او در این کتاب ادعا می‌کند از فلسفه نیز می‌توان همچون «پروزاک»، به عنوان دارویی
علیه افسردگی استفاده کرد.

مارینوف اولین مدعی این میدان نیست. رقیب تراشیدن برای داروهای ضدافسردگی چنان
جذابیتی دارد که تاکنون خیلی‌ها در این زمینه بخت خود را امتحان کرده‌اند.

نمونه معروف ديگری که پيش از مارينوف برای نسخه‌های روان‌پزشکان حريف پيدا کرد،
آلن دوبوتن سويیسی بود که در کتاب پرفروشش
«پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند؟» به خوانندگان توصيه می‌کند به
جای قرص و کپسول به سراغ نوشته‌های مارسل پروست بروند.
اگر حرف اين دسته از نويسندگان را بپذیریم که افلاطون یا پروست می‌توانند زندگی ما را
شادتر کنند آیا در میان نقاشان نیز به همین سیاق، می‌توان کسی را یافت که ما را از
افسردگی برهاند؟ ونگوگ چطور؟ آیا او می‌تواند زندگی ما را تغییر دهد؟
از نظر اکثر مردم، ونگوگ ممکن است روی بهتر نقاشی کردن ما تاثیر بگذارد، اما چیز دیگری
برای آموختن نخواهد داشت. ماجرای جنون ادواری او مشهورتر از آن است که کسی با
شنیدن نام ونگوگ به یاد شادمانه زیستن بیفتد.
با این حال و برخلاف انتظار بيشتر مردم، نقاش هلندی، همه عمرش را به کشيدن تابلو
يا ديوانه‌بازی نگذرانده است. زندگی او جنبه دیگری نیز داشت که تا کنون کمتر درباره آن
حرف زده‌اند.
وقتی ونگوگ هنوز خیلی جوان بود به خانواده‌اش گفت می‌خواهد کلام خدا را در تمام جهان
بپراکند. برای انجام این کار، او سال‌ها سعی کرد تا وارد مدارس علوم دینی شود، اما به
نتیجه‌ای نرسيد. بالاخره پس از چند بار شکست خوردن در امتحانات ورودی،
از خیر کشیش شدن گذشت.


پرتره‌ای که برای گوگن کشيد / منبع

با این‌که ونگوگ هرگز نتوانست ردای کشیشان را به تن کند، مدتی از عمرش را به عنوان
واعظ در مناطق فقیرنشین و محلات معدنچیان به وعظ و خطابه گذراند. امروزه اين‌گونه
واعظان را در اصطلاح «روحانی بدون لباس» می‌خوانند.
گفته می‌شود ونگوگ در سال‌های «بی‌لباسی» به نقاشی به عنوان موضوعی درجه دو
نگاه می‌کرده و حواس او بيشتر پیِ هدايت بندگان گمراه بوده است تا کشیدن گل و بلبل.
خوشبختانه عاقبت استعداد ذاتی‌اش او را از بالای منبر به سوی بوم نقاشی کشاند.
هرچند برای او نقاشی کردن نيز بخشی از ماموريت مقدسش به شمار می‌رفت.

ونگوگ به اطرافیانش گفته بود همه هنرمندان بزرگ، حاملان پیام الهی‌اند با این تفاوت
که بعضی‌ها حرفشان را با کتاب می‌زنند و بعضی‌ها با نقاشی.
عقیده او درباره هنر، کمی شعاری و حتی زمخت به نظر می‌رسد با این همه، خود او
امیدوار بود با نقاشی کشیدن بتواند خلایق گمراه را به راه راست هدایت کند.
کاری که با موعظه‌هایش نتوانسته بود انجام دهد.
برای آدم‌هایی که استعداد افسردگی دارند، همیشه چیزی پیدا می‌شود که آزارشان دهد‌،
چه رسد به این‌که مثل ونگوگ مدتی از عمر خود را در میان بینوایان بگذرانند.
او که می‌خواست پیام خدا را در سراسر زمین گسترش دهد با واقعیت خشن زندگی
مردمی روبه‌رو شد که مشقت و پوچی زندگی روزمره‌شان جايی برای انديشيدن به امور
ماورايی باقی نمی‌گذاشت.
ونگوگ خیلی زود به این حقیقت پی برد که کارگر فقیری که شام شبش تنها چند
سیب‌‌زمینی است، گوشش به موعظه هیچ‌کس بدهکار نخواهد بود.
بعدها همسایگان ونگوگ به یکی از زندگی‌نامه‌نویسان او گفتند در آن سال‌ها،
صدای گریه ونسان جوان هر شب از کلبه‌اش شنیده می‌شد.


سيب‌زمينی‌ خورها / منبع

از سال ١٨٨٠، یعنی همان سالی که پس از آن دیگر بالای «منبر» نرفت،
نقاشی برای او بدل به موضوعی بسیار جدی می‌شود. آثار ابتدایی او بیشتر درباره
رنج و فقر مردمی است که پیش از آن برایشان موعظه می‌کرد.
تابلوهای این دوره از زندگی ونگوگ با طیفی از رنگ‌های قهوه‌ای و تیره کشیده شده‌اند
و در آن‌ها خبری از رنگ‌های تند و درخشانی که امروز به عنوان یکی از مهم‌ترین خصائل
آثار او می‌شناسند، نیست.
مهم‌ترین اثر او در این دوره، تابلویی به نام «سیب زمینی خورها» است. این نقاشی
می‌تواند نمونه خوبی از آثار آن سال‌های ونگوگ باشد:
پنج ژنده‌پوش در اتاقی کوچک و کم نور، گرد ظرفی سیب زمینی حلقه ‌زده‌اند.
فضای غمگین این تصویر، مثل بقیه نقاشی‌های او، بازتاب‌دهنده روحیه نقاش است.
پس از پنج سال کشیدن تابلوهای تیره، برادر کوچک‌تر ونسان به او پیشنهاد کرد تا سبک
خود را تغییر دهد. او معتقد بود نقاشی‌های امپرسیونیستی بهتر می‌فروشند.

ونگوگ که در فروش تابلوهایش توفیقی نداشت، بلافاصله حرف برادرش تئو را پذیرفت و
تصميم گرفت سبک جديد را امتحان کند. آن روزها مکتب امپرسیونیسم از دوران اوجش دور
شده بود، ولی به هرحال نقاشی‌های این سبک هنوز هم هواخواهان بسياری داشت و
مشتری پيدا کردن برای اين آثار ساده‌تر از سبک‌های قدیمی‌تر بود.
این به معنای آن نیست که همه نقاشان امپرسیونیست، عاقبت به خیر می‌شدند.
برای مثال، در سال ۱۸۷۵ هنرمندان بزرگ این سبک مجبور به حراج تعداد زیادی از
شاهکارهایشان شدند تا کمی پول جمع کنند‌، با این حال حق با تئو بود و شرط‌بندی
روی این مکتب نقاشی از بقیه مکاتب، ریسک کمتری داشت.
از آنجا که اکثر نقاشان امپرسيونيست در فرانسه زندگی می‌کردند نقاشی‌هايشان نیز
از حال و هوای هنری آن روزهای فرانسه ـ به خصوص پاريس ـ تاثير می‌گرفت.


روسپی / منبع

اگر فضای هنری را با هوا مقایسه کنیم، می‌توانیم بگوییم در پاریسِ دهه ۸۰ قرن نوزدهم،
نسیمی از جانب مشرق وزیدن گرفته و تمام گالری‌های آن شهر را در‌نوردیده بود.

تماشاخانه‌های پاریس، يک‌باره پر شد از محصولات هنری ژاپن، از کیمونو گرفته تا نقاشی.
برای فرانسویانی که قرن‌ها به دیدن تابلوهای اروپایی عادت کرده بودند، باسمه‌های ژاپنی
با آن طرح‌های ساده و رنگ‌های درخشانشان انقلابی در نقاشی به شمار می‌رفت.

ونگوگ نیز که سرگرم مطالعه آثار امپرسيونيستی بود، مثل خيلی از همدوره‌ای‌هايش
مدتی از وقت خود را صرف کپی‌برداری از تابلوهای ژاپنی کرد. نقاشی‌های معروف
«درخت آلو غرق شکوفه»‌، «روسپی» و «پل زیر باران» را او از روی تابلوهای هنرمندان
ژاپن کشیده است.
تاثیر هنر ژاپن روی ونگوگ حیرت‌آور بود. پس از این دوران او دیگر تابلوهای تیره و غمگین
نکشید. هنر ژاپن چنان مسحورش کرد که در نامه‌ای به تئو نوشت:
«امکان ندارد کسی هنر ژاپنی را بیاموزد و شادتر نشود».
شاید برای ما عجیب باشد که بدانیم کسی چون ونگوگ به نقاشان گمنام ژاپنی غبطه
می‌خورده است‌، اما علاقه او به هنر این سرزمین، فراتر از موجی بود که در محیط هنری
پاریس به راه افتاد و مدتی بعد هم فراموش شد.
تنها فایده مدهای هنری آن است که پس از فرو نشستن امواج و از مد افتادن یک پدیده،
اکثریت مردم دنبال چیز جدیدتر می‌روند اما در این میان، اقلیتی هم وجود دارد که از صدقه
سر این موج، علاقه واقعی خود را کشف می‌کند.


طبيعت بيجان و انجيل گشوده / منبع

اگر بخواهیم تعابیر شاعرانه به کار ببریم، می‌توانیم بگوییم پس از هر جذر و مد هنری،
بعضی‌ها در کنار ساحل، مروارید پیدا می‌کنند. نامه‌های ونگوگ اشاره به همین صید او دارد:

«من به ژاپنی‌ها حسادت می‌کنم چون در نقاشی‌هایشان همه چیز سر جای خودش است.
هیچ چیز ضعیف ترسیم نشده و به نظر نمی‌آید که کاری را به شتاب انجام داده باشند.
کار کردن آن‌ها به سادگی نفس کشیدن است و با چند ضربه مطمئن هرچه را که بخواهند
نقاشی می‌کنند».

تمرکز روی نقاشی‌های ژاپنی حال ونگوگ را‌، که به پاریس کوچیده بود، بهتر کرد و او دیگر
کمتر دچار افسردگی‌های شدید و همیشگی‌اش می‌شد.
برای نقاش هلندی آن آرامش حسرت‌برانگیزی که در آثار هنرمندانی از آن سوی اقیانوس
یافته بود، تبدیل به معمایی بزرگ شد.
نابغه‌ای چون او، آن‌قدر از نقاشی می‌دانست که بفهمد کیفیت خاص این تابلوها مسأله‌ای
تکنیکی نیست و در جای دیگر ریشه دارد. او برای حل این معما به سراغ فرهنگ ژاپن رفت
و بزرگ‌ترین کشف زندگی‌اش را کرد.
ونگوگ متوجه شد بسیاری از نقاشان نامدار ژاپن، راهبان بودایی هستند.
نفوذ آیین بودا بر هنر ژاپن به ماجرای راهبان نقاش ختم نمی‌شود. این مذهب نگاه تمام
هنرمندان ژاپنی را به جهان تحت تاثیر خود قرار داده است.
آشنایی با هنر ژاپن و به خصوص نقاشی این سرزمین‌، ونگوگ را مفتون اندیشه بودایی کرد.
البته او تغییر مذهب نداد. درواقع ونگوگ تا آخر عمر همچنان یک مسیحی مومن باقی ماند،
ولی راه و رسم بودا برای او تبدیل به وسیله‌ای جهت درمان افسردگی‌اش شد.

گوهر مذهب بودايی، انديشيدن درباره «رنج» است. تمام زندگی بودا به این گذشت که
راهی برای معنا دادن به رنج پیدا کند. این فکر که رنج کشیدن می‌تواند معنایی داشته
باشد و جاده شادی با سنگفرشی از مشقت فرش شده است، با طبع افسرده و در
عین حال مسیحی ونگوگ جور درمی‌آمد.
او که سال‌ها عادت کرده بود تا از پشت عينک کشيشان به جهان نگاه کند با نوع ديگری از
تفکر آشنا شد که همه چيز، حتی ايمان مسيحی‌اش، را از چشم‌اندازی جديد به او نشان
می‌داد.
حاصل اين ديد تازه به زندگی ،نقاشی‌هايی است که رنگ‌هايشان می‌درخشد.
ونگوگ چند سال بعد و درجواب دوستش گوگن که از او پرسيده بود:

«آيا می‌توانی تصویری بکشی که شخصیت حقیقی خودت را نشان دهد؟»
پرتره‌ای ازخودش کشید که در آن چشم‌هایش را مثل ژاپنی‌ها بادامی و سرش را همچون
سر راهبان بودایی تراشیده، نشان داده است.


لازاروس / منبع

او درباره دلیل این کارش به تئو می‌نویسد: «خودم را به صورت یک راهب بودایی‌، یک
ستایش‌گر فروتن بودای جاودانه، نشان داده‌ام».

آیین بودا‌، به خصوص در روایت ژاپنی‌اش، می‌آموزد که جهان را نمی‌توان چنان تغییر داد
که ما را نرنجاند.
تنها کاری که از ما بر‌می‌آید آن است که یاد بگیریم به تکراری‌ترین وقایع زندگی هر روزه
دوباره نگاه کنیم.
این راه حل به نظر ساده می‌آید، اما در عمل، سال‌های سال طول می‌کشد تا کسی
بیاموزد وقتی بیماری، فقر و تنهایی، دست از سرش برنمی‌دارند، می‌تواند مثل ونگوگ
به گل آفتابگردان دوباره نگاه کند.
در یکی از معروف‌ترین پایان‌بندی‌های تاریخ سینما، قهرمان داستان به شخص دیگری
می‌‌گوید: «هرچه که پیش آید مهم نیست. پاریس همیشه مال ماست».

به احتمال زیاد، ونگوگ نیز در سال‌های بودایی‌اش عادت کرده بود تا به سبک قهرمان آن
فیلم به خود بگوید: «مهم نیست چه بلایی به سرم بیاید. گل آفتابگردان همیشگی است».

او که آن روزها گمان می‌کرد بالاخره توانسته است بر فسردگی و حتی جنون گاه و بیگاهش
چیره شود،با لحن سرخوش و پيروزمندانه‌ا‌ی به تئو نوشت:
«من اگر این طبیعت دوگانه راهب ـ نقاش را نداشتم مدت‌ها پیش دیوانه شده بودم».

گذشت زمان نشان داد که او قدرت نقاش دیوانه را دست کم گرفته بود. ونگوگ در
سال ۱۸۸۸ به آرلس نقل مکان کرد. آرلس، منطقه‌ای خوش آب و هوا بود که او آنجا را
به خاطر مناظر طبیعی‌اش می‌ستود.
نامه‌های ونگوگ پر است از ستایش آسمان شفاف، آبگیرهای زمردین و رنگ‌های طبیعتِ آن
منطقه. البته علت اصلی علاقه او، آن‌گونه که از نامه‌هایش پيداست، این بود که تصور
می‌کرد ژاپن جایی است شبیه آرلس.
ونگوگ در اين ژاپن کوچک‌، همان‌طور که آرزو داشت، خود را همچون راهب ـ نقاشان بودایی
غرق در طبیعت کرد. گل‌های آفتابگردان او حاصل همين روزهای ژاپنی است.

حتی نامه‌های ونگوگ در اين ايام ديگر نشانی از آن واعظ مسيحی افسرده ندارد و بيشتر
ما را به ياد هايکوهای ژاپنی می‌اندازد: «آیا مذهب واقعی همان چیزی نیست که این
ژاپنی‌های کوچک به ما می‌آموزند؟ يکی شدن با طبیعت، انگار که خود نیز یک بوته گل
هستند».


درخت آلو غرق شکوفه / منبع

او تصمیم می‌گیرد دوست قدیمی‌اش را در این حال خوش شریک کند. گوگن هم که مثل
او هنر ژاپن را بسیار دوست داشت و حتی تابلویی از بودا به نام «نیروانا» نقاشی کرده بود،
دعوت ونگوگ را پذیرفت و به آرلس رفت.
کسی به طور دقیق نمی‌داند بین دو نقاش چه گذشت. اقامت گوگن در ژاپن کوچک، نه هفته
بیشتر دوام نیاورد. رابطه بین آن دو به تدریج به اختلاف گرایید و دست آخر پس از آخرین
مشاجره‌، ونگوگ با تیغ به گوگن حمله کرد. گوگن از آرلس گریخت و دیگر هرگز بازنگشت.

ماجرا سريع‌تر از آن اتفاق افتاد که ونگوگ بتواند جلويش را بگيرد.
در نامه‌هایی که او پس از رفتن گوگن به تئو نوشته است، به وضوح می‌توان سرخوردگی
و هراسش را از بازگشت جنون کهنه‌اش دید. این حادثه به او نشان داد که راهب درونی
همچنان از نقاش شوریده ضعیف‌تر است.
ماجرای مشهور «گوش‌بری» نيز در همين روزها اتفاق می‌افتد. بعضی‌ها می‌گویند او
می‌خواست گوش خود را به زنی که عاشقش بود، هدیه کند و در بعضی روایات هم گفته‌اند
او روزی جلوی آینه ایستاد و با خود فکر کرد گوش‌های به اين بزرگی احتیاج به اندکی
هرس دارد.
اما این اقدام او تنها به فاصله یک روز پس از قهرکردن گوگن، بیشتر از همه حدس آن دسته
از زندگی‌نامه‌نویسانش را تقویت می‌کند که معتقدند ونگوگ از دست خود چنان خشمگین
بود که می‌خواست خودش را به شدیدترین وجه ممکن تنبیه کند.

به هرحال کار او هر دلیلی که داشته باشد، مسلم است که ونگوگ دوباره تعادل خود را از
دست داده بود و از قضا خودش بهتر از هر کسی این موضوع را می‌دانست.
از این رو یک ماه بعد از رفتن گوگن‌، به بخش روانی بیمارستانی در همان نزدیکی مراجعه
کرد. کاری که تا پیش از آن از انجامش ابا داشت.
از بخت بد، او در زمانه‌ای به دنيا آمده بود که روش‌های معالجه جنون ادواری چندان کارساز
نبودند و پزشکان نمی‌توانستند کمک زیادی به او بکنند.
همسایگان ونگوگ‌، که به احتمال زیاد در زندگی روستایی‌شان تفریحی جز زیر نظر گرفتن
تازه‌واردان نداشتند، به سرعت فهمیدند اوضاع از چه قرار است.
دو ماه بیشتر از معالجات او نگذشته بود که پلیس محلی، خانه‌اش را مهر و موم کرد و از او
خواست که منطقه را ترک کند، زیرا ۳۰ نفر از همسایگان، علیه دیوانه مو قرمزی که در
محله آن‌ها زندگی می‌کرد، شکایت کرده بودند.
ونگوگ به ناچار به «سنت رمی» رفت و تا آخر عمر، ژاپن کوچک و آفتابگردان‌هايش را ندید.
اولین کار او در موطن جدیدش، مراجعه به تیمارستان بود.
بسیاری از شاهکارهای او در اتاق تیمارستان «سنت پُل» کشیده شده‌اند.
تابلوی بسیار مشهور «آسمان پرستاره»، حاصل شب‌هایی است که او از پنجره اتاقش
به آسمان نگاه می‌کرد.
اتاق او در تیمارستان بیشتر شبیه سلول بود و پنجره‌هایش نیز مثل زندان، میله‌های فلزی
داشتند، هرچند چون او با پای خود آمده بود می‌توانست آزادانه در تمام محوطه بگردد و
هر زمان که دلش خواست آنجا را ترک کند.
شاید هر کس دیگری به جای ونگوگ بود، عمر هنری‌اش در آن تیمارستان به پایان می‌رسید.
چه بسا که خود او هم اگر تجربه روزهای بودایی‌اش را نداشت، در «سنت رمی» به آخر
خط رسیده بود.
اما او در فاصله بين حمله‌های عصبی‌اش وقت را تلف نمی‌کرد و به جای شکايت از روزگار،
نقاشی می‌کشيد زیرا «ستایشگر فروتن بودا» یک چیز را به خوبی آموخته بود:
از درون اتاق یک تیمارستان و حتی از پشت میله‌های موازی هم می‌توان آسمان پرستاره
را تماشا کرد.
در بهار سال ۱۸۹۰ به او مژده دادند که دکتری به نام پل گاچت در درمان بیماران روانی
موفقیت بسیاری کسب کرده و ممکن است بتواند به او هم کمک کند.


پل زير باران / منبع

ونگوگ برای دیدن دکتر گاچت، تیمارستان را به مقصد مطب او در حومه پاریس ترک کرد.
امیدواری او به معالجه شدن را می‌توان از روی یکی از آخرین تابلوهایی که پیش از رفتن
کشیده است، فهمید.
این تابلو، تصويری از «لازاروس» است‌. مردی که عیسی مسیح او را دوباره زنده کرد.
نکته جالب این تابلو آن است که لازاروس شباهتی به بقیه نمونه‌های تاریخ نقاشی ندارد،
بلکه مردی است با موها و ریش‌های قرمز و چهره‌ای به شدت شبیه ونگوگ.
اميد به دم مسيحايی دکتر گاچت از اين نقاشی هويداست.
نخستین عکس‌العمل ونگوگ پس از دیدن پل گاچت، نا‌امیدی است.
این آخرین امید ونگوگ نه فقط دم مسیحایی نداشت، بلکه از دید بیمار جدیدش او نیز
محتاج معالجه بود.
در اولین نامه‌ای که ونگوگ پس از دیدن پل گاچت به برادرش می‌نویسد، خیال تئو را راحت
می‌کند: «دکتر از من دیوانه‌تر است».
از قرار معلوم تشخیص ونگوگ درباره دکترش چندان هم غلط نبود.
معالجات او هیچ تاثیری در حال بیمارش نکرد و حدود سه ماه بعد و در آخرین روزهای
ماه جولای، ونگوگ در مزرعه‌ای در حوالی مطب دکتر گاچت به سینه خود شلیک کرد و
دو روز بعد در رختخوابش درگذشت، در حالی که آخرین کلماتش این بود:
غم همیشگی است.

جدال بین ونگوگِ راهب و ونگوگِ دیوانه به ظاهر با پیروزی غم‌انگيز و خونين دیوانه تمام شد،
اما در واقع آنچه از ونگوگ به جا مانده است و در تمام تابلوهای پس از ۱۸۸۵ او دیده می‌شود،
کوچک‌ترين نشانی از جنون و یا حتی افسردگی ندارد. نقاشی‌های او‌، ميراث راهب
درون اوست.
زمانی تئو از ونسان پرسیده بود چرا هنر ژاپن این اندازه روی او تاثیر گذاشته است.
ونگوگ در جوابش نوشت: «می‌دانی هنرمند ژاپنی که بدون شک باهوش و نکته‌سنج
است وقت خود را صرف چه چیز می‌کند؟ مطالعه افکار بیسمارک؟ نه. او تنها یک تیغه
علف را مطالعه می‌کند».
در تابلوی کمتر مشهوری از او به نام «طبیعت بی‌جان و انجیل گشوده» می‌توان نوع نگاه
ونسانِ راهب را به روشنی فهميد. او در این تصویر، انجیل بزرگی را در کنار کتاب
«شور زیستن»، نوشته امیل زولا روی يک میز نقاشی کرده است.
انجیل روی مشهورترین فصل از داستان اشعیای نبی در «عهد عتیق» گشوده شده که به
«اشعار بنده رنج کشیده» مشهور است. داستان امیل زولا، که در ظاهر ربطی به
کتاب مقدس ندارد، درباره دختری جوان و روستايی است که علی‌رغم رنج و مشقت
بسیار، همچنان زندگی را دوست دارد.
ونگوگ با کنار هم نهادن سرود اشعیای نبی و کتاب زولا می‌خواهد به بیننده بگوید
هنرمندان بزرگ همان حقیقتی را بیان می‌کنند که پیامبران به زبان آورده‌اند.
این حقیقت که، معنای زندگی و حتی شور ِزيستن را باید در رنج کشیدن پیدا کرد.
و مگر نه این‌که «غم همیشگی است؟»
در کتاب‌های تاریخ آمده است که ونگوگ در لحظه‌ای جنون‌آسا به زندگی خود خاتمه داد.
اما شاید آخرين تصميم او چندان هم «جنون‌آسا» نبوده نباشد.
مرگ او باعث شد که ونسانِ راهب بدون مزاحمت همزاد مجنونش تا ابد و با خیال راحت
در نقاشی‌های ونگوگ به زندگی خود ادامه دهد. به این ترتیب او به همان رستگاری و
آرامشی که در آرزویش بود، رسیده است.

همان‌طور که اشعیای نبی در سرود بنده رنج کشیده ـ نیایش مورد علاقه ونگوگ ـ به
مومنانی چون او وعده داده است: «هنگامی که ببیند عذابی که کشیده است چه
ثمری به بار آورده‌، راضی و خشنود خواهد شد... به او مقامی عظیم خواهم داد
زیرا که خود را فدا کرد».


منبع:

The treasures of Vincent Van gogh, written by Cornelia Homburg
Publisher: Andre Deutsch Ltd


منابع:
آرشيو کامل نامه‌های ونگوگ (به زبان انگليسی)
ونگوگ در ویکی‌‌پدیا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منبع : رادیو زمانه / ارشيا آرمان (رهی)
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:43  توسط امید  |